تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

به مناسب وفات ام البنین؛ راز ام البنینی اش این است

تعداد بازدید : 1624
 به مناسب وفات ام البنین؛ راز ام البنینی اش این است

به حق که اگر بعد از دردانه ی رسوالله، اگر فاطمه کلابیه نبود هیچ زنی شانیت حضور در بهترین خانه ی دنیا یعنی خانه ی امیرالمومنین (ع) را نداشت، و این زن هم چه زیبا حرمت خاندان رسول الله را نگاه داشت و در بدو ورود اعلام کرد آمده تا کنیز این خانه باشد، اگر او نبود هیچ زن دیگری نمی توانست چنین فرزندانی تربیت کند که در ادب زبانزد عالم باشند، و نیز هیچ زنی نمی توانست در دامان خود عباس تربیت کند، عباسی که تکیه گاه و پشت و پناه اهل بیت عصمت و طهارت باشد. به مناسبت سالروز وفات این بزرگ زن، «خبرنامه دانشجویان ایران» بسته ادبی  و شعر، در اختیار مخاطبین خود قرار داده که درادامه ملاحظه خواهید کرد...

اصلا این زن کیست؟ این زن چگونه زنی است؟ عروس خانه امیر مومنان باشی ، عروس خانه پادشاه هردو جهانی باشی و اینگونه باشی... شاید بعد از فاطمه رسوال ا...، اگر فاطمه کلابیه نبود هیچ زنی این شانیّت را نداشت که عروس خانه ی وحی شود،آخر از همان شب اول تکلیفش را با اهل آن خانه مشخص کرد، از همان لحظه ورود گفت بگویید بانوی من زینب تشریف بیاورند، تا او نیاید پا در این خانه نمی گذارم، وقتی زینب آمد ، فاطمه کلابیه دختر بزرگی از مشاهیر و امیران عرب، در نهایت احترام و ادب عرض کرد: بانوی من، دختر پاره تن پیغمبر، لحظه ای فکر نکنید آمده ام جای مادرتان باشم، من خاک پای او هم نیستم چه رسد به...، من آرزو دارم جزو کنیزان مادرتان حسابم کنند، بانو جان، من آمده ام تا اگر اجازه دهید کنیزتان باشم، و تا زنده ام ریزه خور سفره شما باشم،

برای همین بود که بعد از مدتی خدمت امیر مومنان رسید و عرضه داشت: مولای من، اگرممکن است دیگر مرا فاطمه مخوانید، حضرت فرموند: چه شده ، برای چه چنین چیزی را میخواهی؟ عرضه داشت: مولای من آخر وقتی شما مرا فاطمه خطاب میکنید گویا فرزندانتان یاد مادرشان می افتند و بغضی گلویشان را میفشارد، اگر امکان دارد مرا ام بنین بخوانید...

برای همین بود وقتی عباس و فرزندان دیگرش به دنیا آمدند، به هرکدام می گفت: مبادا حسنین(علیه السلام) را برادر خطاب کنید، مبادا زینبین (سلام ا...) را خواهر خطاب کنید.آنها فرزندان فاطمه (سلام ا...) هستند و شما مادرتان فاطمه کلابیه، مادر آنها سیده زنان هردوجهان است و مادر شما آرزو دارد که اورا جزو کنیزان مادرشان حاسب کنند، مبادا وقتی خدمت آنها می رسید باصدای بلند صحبت کنید، مبادا پیش از آنها سخن بگویید، مبادا در محضرشان بی ادبی کنید، مبادا پیش از آنها حرکت کنید...مبادا...مبادا...مبادا... وچه خوب تربیت کرد این فرزندان را...

وباز برای همین بود وقتی قافله از سفر عشق برگشت و ام بنین اذن دیدار با بانویش زینب خواست و هنگامی که محضر آن حضرت رسید ابتدا سراغ از حسینش گرفت و گفت: از حسینم چه خبر؟ زینب گفت ام بنین عباس را... ام بنین گفت: از حسینم چه خبر؟ زینب گفت ام بنین عباس را... ام بنین گفت: از حسینم چه خبر؟ و آن موقع بود که زینب ( سلام ا...) شروع کرد شرح ماجرا، ام بنین خوب شد کربلا نیامدی...بالای یک بلندی بودم و دیدم...الشمر...الشمر...الشمر... اومی دوید و من می دویدم...آه چه غوغایی بپا می شود مجلسی که زینب روضه خوان باشد و ام بنین مستمع، بعد از شنیدن احوال حسین (علیه السلام) گفت  در لحظه گودال عباس من کجا بود؟( این زن کیست؟ هنوز دل نگران آن است مبادا فرزندانش بعد از حسین زنده بوده باشند ، مبادا عباس لحظه ای بی حسین زندگی کرده باشد؟ مبادا شرمنده آل رسول ا... شده باشد؟ ) نکند عباسم زنده بوده آن دم که... زینب آهی کشید وگفت : عباس امیر لشکر برادرم بود، عباس سقای کربلا بود، تا عباس بود کسی جرات نگاه کردن به سمت خیمه ها را نداشت، تا عباس بود کودکان خواب راحت داشتند، اما تشنگی امان همه را بریده بود، بخصوص امان کودکان را، بخصوص امان علی اصغر را، علی اکبر شهید شد حسین دلخوشی اش عباس بود، قاسم و عون و جعفرو همه و همه وقتی شهید می شدند حسین را میدیدم که به عباس نگاه می کندو دلش به عباس خوش است، عباس رفت که آب بیاورد، اما مدتی نگذشت که صدای هلهله دشمن بلند شد و حسین دست به کمر برگشت...عمود خیمه عباس پایین کشیده شد و به ما گفت آماده اسارت باشیم... باز ام بنین با اضطرار پرسید؟ آب را آورد؟ که ناله زینب بلند شد و بار دیگر نیز پرسید آیا عباس خودش آب خورده بود؟
از وقتی شنید عباس هم آب نخورده بود همیشه کارش شده بود بیاید در خانه رباب در بزند و وقتی در راباز کنند با گریه و زاری بگوید من و عباس را حلال کنید به خدا عباس هم آبی نخورده بود، بخدا عباس هم رفته بود برای علی اصغر آب بیاورد اما اورا هم تشنه شهید کردند... و می رفت در بقیع که چهار صورت قبر درست کرده بود مینشست و روضه میخواند و گریه میکرد...
شاید اگرام بنین  به کربلا می رفت اینگونه با عباس درد دل میکرد
عباسم مگر قرار مان نبود حسین را مولا خویش بخوانی؟ در علقمه بر تو چه گذشت ؟ چه شد که او را برادر خواندی؟
شنیده ام کمر حسین را شکسته ای؟عباسم قرار بود پشت و پناه حسین باشی...
عباسم خوب شد که خودت هم آب نخوردی و مرا شرمنده دختر پیغمبر نکردی، شیرم حلالت...
اصلا این زن کیست؟ این زن چگونه زنی است؟

 

داغ، داغ چهار تا پسر است
داغ اما برای یک نفر است
گرچه افتاده است در بستر
چشم هایش هنوز هم به در است
همه ی بچه هاش چون ماهند
یکی از بچه هاش ماه تر است
مثل یک آسمان و یک مهتاب
یک بنی هاشم است و یک قمر است
روضه خوان غریب کرببلاست
اینکه امروز راهی سفر است
نقل قول از شنیده ها دارد
غم او چون ندیده بیشتر است
راز ام البنینی اش این است
که شب مرگ خویش بی پسر است

کربلا گرچه غایب است این زن
لیک ام المصائب است این زن

اینکه امشب به بستر افتاده است
زده بر سینه ی دو دنیا دست
دیگر ام البنین نخوانیدش
چونکه شسته است از پسر ها دست
روضه خوان روضه اش شروع شده
روضه ی اشک، مشک، سقا، دست
روضه خوان مادر است و تا به ابد
قهر کرده است اینچنین با دست
از غم ساقی اش ننوشیده
از لب آبهای بالا دست
روضه خوان گفت شیر من عباس
گرچه در نوع رزم استاد است؛
تاکه تا خیمه مشک را ببرد
گفت دستم به دامنت یا دست
روضه خوان گفت شیر من عباس
نه که انداخته جهان را دست؛
دست خالی برو بر او که کند
دستگیری ز بی کسان با دست

گرچه باب الحوائج عباس است
روی مادر همیشه حساس است

حسرتی مثل حسرت من داشت
داغ کرب و بلا نرفتن داشت
تا بدوزد به اشک عالم را
بین مژگان نخی به سوزن داشت
در خیالش همیشه وقت وداع
دست فرزند را به گردن داشت
سوخت در خویشتن که کاش آن روز
سر عباس را به دامن داشت
گله از تیر هرقدر هم داشت
بیشتر از عمود آهن داشت
ناگهان نور حجره را پر کرد
جان خیال عبور از تن داشت
روضه خوان چشم های خود را بست
مثل عباس قصد رفتن داشت

حجره کم کم شبیه علقمه شد
مثل ام البنین که فاطمه شد

یا ابالفضل گفت و در واشد
دشت کرببلا هویدا شد
روضه خوان پا گذاشت بر منبر
کمر هفت آسمان تا شد
بغل خویش را گشود از هم
چار فرزند در بغل جا شد
کربلایش دوباره شکل گرفت
خانم ام البنین چو زهرا شد
علت سر به زیری عباس؛
در کنار حسین پیدا شد
شیر هایش اگر چه جمع شدند
عمل جمع زود منها شد
شیر هایش یکی یکی رفتند
تا که وقت نبرد سقا شد
تیر با مشک چون که خلوت کرد
اشک در چشم خیمه تنها شد
تا ابالفضل رفت و تا برگشت
روضه خوان اربا اربا اربا شد

چشم مادر که خیره شد بر در
آمد عباس لحظه ی آخر
مهدی رحیمی

****
قسمت این بود که تو محرم حیدر باشی
به علی مونس و هم خانه و همسر باشی 
قسمت این بود که در زندگی مشترکت
به عزیزان دل فاطمه مادر باشی
آفرین برتو که هنگام ورودت گفتی
آمدی خادمه خانه ی کوثر باشی
قسمت این بود که در بین تمامی زنان
تو فقط صاحب یک ماه و سه اختر باشی
قمرت یک نفره لشکر انصار خداست
پس عجب نیست که تو مادر لشکر باشی
خاک این خانه تو را قبله ی حاجات کند
متعجب نشو گر شافع محشر باشی
غم این خانه زیاد است، زیاد است، زیاد
سعی کن مرهم زخم دل دختر باشی
این یتیمان همه بر واژه در حساس اند
نکند در بزنند و تو پس در باشی
چارتا بچه ی این خانه همه مادری اند
نکند تب بکنی گوشه ی بستر باشی
سعی کن ثانیه ای تشنه نماند این گل
یار این سوخته دل تا دم آخر باشی
مهدی نظری
****
بدون ماه قدم می زنم سحر ها را
گرفته اند از این آسمان قمرها را
 
چقدر خاک سرش ریخته است معلوم است
رسانده است به خانم کسی خبرها را
 
نگاه کن سر پیری چه بی عصا مانده
گرفته اند از این پیر زن پسر ها را
 
چه مشکل است که از چهار تا پسرهایش
بیاورند برایش فقط سپرها را
 
نشسته است سر راه ، روضه می خواند
که در بیاورد آه ...آه رهگذرها را
 
ندیده است اگر چه ولی خبر دارد
سر عمود عوض کرده شکل سرها را
 
کنار آب دو تا دست بر روی یک دست
رسانده است به ما خانم این خبرها را
 
بشیر آمد گفتی که از حسین بگو
ز عون دم زد و گفتی که از حسین بگو
 
ستاره بودی و یکدفعه آفتاب شدی
برای خانه مولا که انتخاب شدی
 
به خانه ی ولله اعظم آمدی و
دلیل عزت قوم بنی کلاب شدی
 
به جای اینکه شوی مدعی همسری اش
کنیز حلقه به گوش ابوتراب شدی
 
تنور خانه ی حیدر دوباره گرم شد و
برای چرخش دستار انتخاب شدی
 
چهار تا پسر آورده ای برای علی
که جای فاطمه ام البنین خطاب شدی
 
دلت همیشه چنین شوهری دعا میکرد
تو مثل حضرت صدیقه مستجاب شدی
 
اگر چه ضرب غلافی به بازویت نگرفت
میان کوچه به دیوار زانویت نگرفت
 
تو را به قصد جسارت کسی اسیر نکرد
به چادر عربی تو خار گیر نکرد
 
تو را که فرق علی دیده ای و خون حسن
به غیر کرببلا هیچ چیز پیر نکرد
 
به احترام همان تکه بوریا دیگر
زمین خانه ی تو نیت حصیر نکرد
 
از آن زمان که شنیدی خزان گلها را
هوای کوی تو باغ دل پذیر نکرد
 
چه خوب شد که نبودی و کربلا بینی
که دست دشمن دون رحم بر صغیر نکرد
 
به نعل تازه گرفتند تا بدن ها را
به ضرب دست و لگد میزدن زن ها را
 
علی اکبر لطیفیان

****
هرگز نبوده بیشهٔ حق را غضنفری
الا که بوده مادر او شیر مادری
 
ام البنین نه، مادر مردان کربلا
تو شیر داده ای به وفا و دلاوری
 
جز تو لبان هیچ مسیحی توان نداشت
بر جسم کربلا بدمد روح حیدری
 
در مذهبی که فاطمه پروردگار اوست
عشق و وفا و صبر و ادب را پیمبری
 
تا چون تویی نیاورد این چرخ کهنه باز
ماند فلک به حسرت عباس دیگری
 
هادي جانفدا

****
غم با نگاه خیس تو معنا گرفته
یک موج از اشک تو را دریا گرفته
 
در فصل غم،فصل خسوف ماه خونین
خورشید هم مثل دلت گویا گرفته!
 
تا آسمانها میرود دلمویه هایت
 کار دل خونت عجب بالا گرفته!
 
این روزها با دیدن حال تو بانو!
بغضی گلوی اهل یثرب را گرفته
 
هر روز اشک و آه، حق داری بسوزی
یک کربلا غم در نگاهت جا گرفته!
 
می دانم اینجا بارها با دست لرزان
اشک از دو چشمت حضرت زهرا گرفته
 
تاریخ را می گردم ـآری ـ تا ببینم
مثل دل تنگت دلی آیا گرفته؟
 
اینجا به همراه لب خشک تو مادر!
هر سنگریزه ختم "یا سقا" گرفته...
سید محمد بابا میری

****
خبر رسیده قافله و چشم های تر دارد
برای ام بنین یک نفر ... خبر دارد
 
خدا کند که مراعات سن او بشود
خبر ، خبر .. همه بر قلب او ضرر دارد
 
نخواست او که بپرسد جه شد ابالفضلش
سوال بود برایش ...حسین سر دارد ؟
 
براش گفت چه شد ؟ماجرا چه بود ؟ آنکه
به روی آینه اش گرد از سفر دارد
 
تمام واقعه این بود : بین نخلستان
جماعتی سر حمله به یک نفر دارد
 
تمام قامت او را به باد می دهد و
بدون آنکه ز چشمش ، دست بردارد
 
شهید می شود عباس نه !...حسین دمی
که جان سپردن عباس را نظر دارد
 
گذشت واقعه اما تصورش باقیست
هنوز مرد خدا دست بر کمر دارد
 
زسمت علقمه سمت خیام می آید
چرا که پیکر عباس درد سر دارد
 
ز ضربه های عجیب و غریب بی رحمی
که قصد بی ادبی با سر قمر دارد
 
شنید ، ام بنین ، گفت : نام من این نیست
چرا که " ام بنین ...لا اقل پسر دارد
 
مجتبی کرمی
****
کسی که چار پسر داشت نور چشم ترش
به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش
 
دلش گرفته چرا یک نفر کنارش نیست
بدون ماه، چه شب ها که صبح شد سحرش
 
عجب حکایت سختی ست مرگ این مادر
هنوز مانده به ره، دیدگان پر گهرش
 
تمام دل خوشی اش چهار صورت قبر است
چهار صورت زیبا همیشه در نظرش
 
اگر چه همره زینب نبود ام بنین
ولی شنید و شکست از غم حسین کمرش
 
نبود تا که ببیند چگونه حرمله ها
زدند تیر، به چشم حسینی قمرش
 
نبود تا که ببیند چگونه ریخت زمین
به خاک علقمه ای وای پاره جگرش
 
نبود تا که ببیند بدون عباسش
چه آمده به سر خواهران خون جگرش
  
نبود شکر خدا ور نه شام را می دید
نبود صحنه بزم شراب در نظرش
 
اگر چه صورت او را کسی کبود ندید
به وقت دادن جان یک نفر نمانده برش
 
جواد حیدری