تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

توپ روحیه؛ سرداری که همیشه می خندید.

تعداد بازدید : 1068
مسیح ِ شهید ِ کردستان
توپ روحیه؛ سرداری که همیشه می خندید.

از ضد انقلاب بودن، تا پیشمرگ کرد مسلمان شدن، یک قدم فاصله بود با صدق و مهربانی کلام و منش محمد بروجردی. همانی که خطه‌ای را با دم مسیحایی‌اش زنده کرد و در اول خردادماه سال ۱۳۶۱ بر آسمان شهادت بال گشود.

 خرج خانه با برادرش علی بود، خودش هم شبانه درس می‌خواند و توی‌‌ همان کارگاه خیاطی، پیش او کار می‌کرد. دو سال از نامزدی برادرش می‌گذشت و چون هزینه ی عروسی را نداشت پدرزنش گفته بود اگر تا یک ماه دیگر عقد نکردی این طرف‌ها پیدات نشه. محمد با پول پس انداز خودش رفته بود برای انجام کار‌ها و با مادر و خواهرش هم هماهنگ کرده بود که به علی چیزی نگویند. روز عقد توی کارگاه همه را خبردار کرد که بروند عروسی کسی که هنوز داماد را نمی‌شناختند. علی گفته بود من نمیام. لباس ندارم. محمد هم که از قبل یک دست کت و شلوار سرمه‌ای نو گرفته بود، گذاشت روی میز کارش و گفت: تو نباشی حال نمی‌ده. این هم لباس.

___________________

 رفته بود فلسطین دوره نظامی ببیند، اما می‌گفت آنطور که فکر می‌کردم نبود، یک سری مسلمان و مارکسیست قاطی هم شده‌اند و نمی‌دانند چه کار می‌خواهند بکنند. برگشتنی توی صف فرودگاه، نگهبان که قیافه‌اش را دید گفت هلو مستر، بفرمایید پلیز. فکر کرده بود محمد خارجی است، او هم با‌‌ همان چهرهٔ همیشه خندان جواب نگهبان را به فارسی و خنده داده بود و بعد هم رفته بود آخر صف.

____________________

 با موتورگازی می‌آمد کمیته. سروکله‌اش که پیدا می‌شد هر کس به او می‌رسید تیکه‌ای بارش می‌کرد:

- آقا بروجردی پارکینگ ماشین‌های ضد گلوله اون طرفه، برو اون جا پارکش کن.

- حیفه این رو سوار می‌شین‌ها. می‌دونی یک خط بیفته بهش چی می‌شه؟

- حاجی بده ببرم روش چادر بکشم آفتاب نخوره حیفه.

موتور را داده بود دست این آخری با خنده گفته بود بارک الله فقط بپا‌ها. ما همین یه وسیله رو داریم. لنگه‌اش پیدا نمی‌شه.

___________________

 دکتر بهشتی به محمد گفته بود می‌خواهیم حفاظت از امام را بسپریم به گروه شما. می‌تونین؟ یک طرحی باید بدی که شورای انقلاب رو راضی کنه.

 شب تا صبح نشست و طرح حفاظت را نوشت. قبول کردند. فردای آن روز، روزنامه‌ها نوشتند «چهار هزار جوان مسلح از امام محافظت می‌کنند»

____________________

 رفته بود سپاه، سعی می‌کرد آنجا را سر و سامان بدهد. گفته بود ما باید بیشتر از این‌ها آواره باشیم. قبل از آمدن امام هم می‌دانست تازه اول کار و سختی است، امام که آمد عبا پوشید، ‌عمامه گذاشت. اسلحه‌اش را هم گرفت زیر عبا و رفت فرودگاه. بعد از آن هم می‌گفتند دنبال ریاست است، معلوم نیست کجاست و چه می‌کند. تصمیمش را که گرفت آمد به همه گفت: من دارم می‌رم کردستان. هرکی می یاد بسم الله.

____________________

 درس دانشگاه نخوانده بود. ولی بعد از هر سخنرانی امام، نکته‌هایش را یادداشت می‌کرد. این‌ها می‌شد استراتژی سپاه کردستان.

____________________

 گاهی می‌شد چند ساعت شبانه رانندگی می‌کرد و بین مسیرهای خطرناک غرب و هوای ناجور در رفت و آمد بود. هنوز داخل ساختمان نشده، خبرش می‌کردند که در جایی اتفاقی افتاده است. با همهٔ خستگی راه و گرسنگی، دوباره سوار ماشین می‌شد و‌‌ همان راه را برمی گشت. بروجردی خستگی ناپذیر بود و صبور.

____________________

 جلوی حرف همه ایستاد، گروه پیشمرگان کرد مسلمان را درست کرد و می‌دانست دارد به چه کسانی اعتماد می‌کند. به خودشان گفته بود: کسی که سابقه خوبی نداره و اهل آزار و اذیت مردمه عذرش رو بخواین. من حاضر نیستم به اسم انقلاب به کسی ستم بشه.

 در آن همه هیاهو و مخالفت اسلحه داد دستشان و‌‌ همان کردهایی که می‌گفتند بروجردی به اشتباه قبولشان کرده، دویست نفر شهید دادند. می‌گفت به خاطر این هاست که ما هم مانده‌ایم. هرکسی هم که تازه می‌آمد کردستان، می‌فرستادشان بین مردم تا جلوی نفوذ گروهک‌ها را بگیرند.

____________________

 توی جو آن روز کردستان خنده رو بودن واقعا نوبر بود. مسئول باشی و با آن سر و ریش بور و آشفته، هزار تا کار بر عهده‌ات باشد و هزار جور حرفت بهت بگویند و هر روز خبر شهادت یکی از بچه‌هایت را بیاورند و چند بار در روز بخواهی نفراتت را از کمپین ضد انقلاب دربیاوری و نخوابی و نقشه بکشی و سازماندهی بکنی و دست آخر هنوز بخندی. بعضی از بچه‌ها توی اوقات استراحتشان جدول درست می‌کردند، توی یکی از این جدول‌ها می‌نوشتند «مردی که همیشه می‌خندد» جوابش یازده حرف بود. یکی با مداد توش نوشته بود «محمد بروجردی»

بقیه هم یاد گرفته بودند از این جدول‌ها درست می‌کردند. می‌نوشتند توپ روحیه، مسیح کردستان، بابای بسیجی‌ها.

______________________

 بچه‌ها سه روز بی‌آب مانده بودند. راه بسته شده بود، می‌رفت و می‌آمد و دل نگران می‌گفت به محض اینکه راه باز شد خبرم کنید. خبرش که کردند از جا پرید، دوید بین بچه‌ها و گفت اول آب. یالا! نیروهای آن طرف تشنه موندن...

 تا قله و آب خیلی راه بود. هنوز کسی خودش را نرسانده بود آن بالا. بروجردی خیلی سریع، با دبه‌های پر رسید و گفت: چرا ایستادید منو نگاه می‌کنید؟ قله اون طرفه. اونا‌ها.

_______________________

دو روز بود با ارتشی‌ها بحث می‌کرد و نقشه‌ها را می‌گشتند تا جای مناسبی برای مقر پایگاه پیدا کنند. وقتی به نتیجه نرسیدند، گفت: نقشه‌ها رو جمع کنین بخوابین، یه طوری می‌شه دیگه! قبل از خواب توسلی کرد و از خدا خواست خودش راهی نشانشان بدهد.

 دم دمای صبح همه را بلند کرد و گفت: بگردید روی نقشه قره داغ را پیدا کنید. بعد هم به ارتشی‌ها که همین را پیشنهاد داد همه خوشحال شدند و تایید کردند. توی خواب، دیده بود کسی محل پایگاه را نشانش می‌دهد.

________________________

اگر بر می‌گشت تهران، حتما در رأس سپاه به عنوان الگوی مقاومت، تقوا، کاردانی و مدیریت خاص مطرح می‌شد. اما خودش برگشتن به تهران را هدر شدن می‌دانست، نمی‌خواست کردستان را در آن وضعیت‌‌ رها کند. می‌گفت: هرجا که باشی، اگر برای رضای خدا کار کنی،‌‌ همان جا الگو خواهی بود. بروجردی ماند و جاودانه شد.

________________________

 محمد با عشق و علاقه در این راه قدم گذاشت و از هیچ کمکی هم دریغ نکرد. بودجه سپاه کردستان زیر دستش بود، اما خودش در بد‌ترین وضعیت مالی کار می‌کرد. یک بار که با هم آمدیم تهران سرش را انداخت پایین گفت پونصد تومن پیشت هست بدم به مادرم؟

____________________________

 توی تاریکی برگه نگهبانی را پر می‌کنم. می‌گویم: اسمت چیه؟ بیا وایسا سر پست.

می‌گوید: بنویس محمد.

قمی می‌آید سر وقتم. می‌گوید: خودتو به ناصر کاظمی نشون نده.

می‌گویم: من؟ برای چی؟

می‌گوید: من که تمام دیشب بروجردی رو نذاشتم سر پست، تو گذاشتی.

_____________________________

خودش مقاوم بود، می‌خواست بقیه هم همانقدر مقاوم و مستحکم بمانند توی کردستان و کار کنند. زخمی هم که می‌شد حاضر نبود برای مداوا به تهران برود تا دیگران به ملاقاتش بیایند. می‌گفت اگر در تهران تشییع جنازهٔ من هم بود راضی نیستم اینجا را‌‌ رها کنید. هرکسی که تحملش تمام می‌شد و می‌خواست برگردد، یک جوری می‌رفت که بروجردی نفهمد. خجالت می‌کشیدند ازش. می‌گفت رفتن از کردستان کفران نعمته. قدر بدانید فرصت‌ها را. بعد از شهادتش هم، خیلی‌ها می‌خواستند بروند، به خوابشان می‌آمد، نمی‌گذاشت راضی به رفتن شوند.

_____________________________

آمد جلوی ماشین بروجردی را گرفت، گفت حاجی باهات کار دارم یک هفته‌س که باهات کار دارم. وقت داری؟

گفته بود دارم می‌رم بیرون شهر. اونجا که رسیدیم. حرف می‌زنیم. می‌رفت که به قولش عمل کند و مکانی که بچه‌ها برای تیپ پیشنهاد داده بودند از نزدیک ببیند.

سه راهی نقده راننده‌اش را فرستاده بود ارومیه. وقتی ماشین رفته بود روی مین او هم که گفته بود کار مهمی دارم همراهش بود.

راننده‌اش زنگ زده بود که به حاجی بگویند آیة الکرسی‌اش را امروز نخوانده، بخواند.

گفته بودند همین دو ساعت پیش شهید شد. قبلترش ناصر کاظمی آمده بود توی خوابش، دستش را کشیده بود و از گودال درش آورده بود بیرون. خوابش را که تعریف می‌کرد با لبخند می‌گفت: من هم رفتنی شدم.

فاطمه امیدی