تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

چهره آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهان

تعداد بازدید : 963
به مناسبت سالروز شهادت خلبان شهید عباس بابایی
چهره آشنای بسیجیان و یار وفادار فرماندهان

زهراکریمی // پانزدهم مرداد ماه سالروز شهادت شهید عباس بابایی خلبان دلیر و بی باک کشورمان است، مجاهدی كه زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت.
شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تكمیل دوره به آمریكا اعزام شد. شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریكا رفت. با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی كه جزء خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شكاری اف – 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همكاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد.
با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یكی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشكوه انقلاب اسلامی پرداخت. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید كه شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360، فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده ی او گذاشته شد.
به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی كردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد. بابایی، با كفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی كه در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل گردید.
او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری كه در طول سال ها، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب كشور سپری كرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت كامل به انجام رسانید. شهید برای پیشرفت سریع عملیات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمی كرد، بلكه شخصاً پیشگام می شد و در جمیع مأموریت های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشكلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود كه شركت می كرد.
سرلشكر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی كه در دفاع از نظام، سركوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یكی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه كار اجرای عملیات، با یك فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تیمسار بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید.
این نوشتار به مناسبت سالروز شهادت این خلبان متعهد به بیان نکاتی از سبک زندگی او پرداخته است:

اسرائیل ستیزی شهید بابایی
خلبان آزاده امیر اكبر صیادبورانی روایت می کند: در طول مدتی كه من با عباس در آمریكا هم اتاق بودم، همه تفریح عباس در آمریكا در سه چیز خلاصه می شد : ورزش، عكاسی، و دیدن مناظر طبیعی. او همیشه روزانه دو وعده غذا می خورد ، صبحانه و شام.
هیچ وقت ندیدم كه ظهرها ناهار بخورد . من فكر كنم عباس از این عمل ، دو هدف را دنبال می كرد ؛ یكی خودسازی و تزكیه نفس و دیگری صرفه جویی در مخارج و فرستادن پول برای دوستانش كه بیشتر در جاهای دوردست كشور بودند. بعضی وقت ها عباس همراه شام، نوشابه می خورد ؛ اما نه نوشابه هایی مثل پپسی و .... كه در آن زمان موجود بود ؛ بلكه او همیشه فانتای پرتقالی می خورد. چند بار به او گفتم كه برای من پپسی بگیرد ، ولی دوباره می دیدم كه فانتا خریده است .
یك بار به او اعتراض كردم كه چرا پپسی نمی خری ؟ مگر چه فرقی می كند و از نظر قیمت كه با فانتا تفاوتی ندارد ،آرام و متین گفت :« حالا نمی شود شما فانتا بخورید؟»
گفتم:« خب ، عباس جان برای چه ؟» سرانجام با اصرار من آهسته گفت :" كارخانه پپسی متعلق اسرائیلی هاست ؛ به همین خاطر مراجع تقلید مصرف آن را تحریم كرده اند ."
به او خیره شدم و دانستم كه او تا چه حد از شعور سیاسی بالایی برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسایل ، آفرین گفتم.

دوستمان با ما یكی شده است.
 امیر خلبان روح الدین ابوطالبی می گوید: مدت زمانی كه عباس در «ریس» حضور داشت با علاقه فراوانی دوست یابی می كرد، آنها را با معارف اسلامی آشنا می نمود و می كوشید تا در غربت از انحرافشان جلوگیری كند . به یاد دارم كه در ان سال ، به علت تراكم بیش از حد دانشجویان اعزامی از كشورهای مختلف ، اتاق هایی با مساحت تقریبی سی متر را به دو نفر اختصاص داده بودند . همسویی نظرات و تنهایی ، از علت های نزدیكی من با عباس بود ؛ به همین خاطر بیشتر وقت ها با او بودم.
یك روز هنگامی كه برای مطالعه و تمرین درس ها به اتاق عباس رفتم ، در كمال شگفتی «نخی» را دیدم كه به دو طرف دیوار نصب شده و مساحت اتاق را به دو نیم تقسیم كرده بود . نخ در ارتفاع متوسط بود ، به طوری كه مجبور به خم شدن و گذر از نخ شدم. به شوخی گفتم : «عباس ! این چیه! چرا بند رخت را در اتاقت بسته ای؟»
او پرسش مرا با تعارف میوه، كه همیشه در اتاقش برای میهمانان نگه می داشت، بی پاسخ گذاشت .بعدها دریافتم كه هم اتاقی عباس جوانی بی بند وبار است و در طرف دیگر اتاق، دقیقاً رو به روی عباس ، تعدادی عكس از هنرپیشه های زن و مرد آمریكایی چسبانده و چند نمونه از مشروبات خارجی را بر روی میزش قرار داده است.
با پرسش های پی در پی من، عباس توضیح داد كه با هم اتاقی اش به توافق رسیده و از او خواهش كرده چون او مشروب می خورد لطفاً به این سوی خط نیاید؛ بدین ترتیب یك سوی اتاق متعلق به عباس بود و طرف دیگر به هم اتاقی اش اختصاص داشت و آن نخ هم مرز بین آن دو بود . روزها از پس یكدیگر می گذشت و من هفته ای یكی ، دو بار به اتاق عباس می رفتم و در همان محدوده او به تمرین درس های پروازی مشغول می شدم و هر روز می دیدم كه به تدریج نخ به قسمت بالاتر دیوار نصب می شود؛ به طوری كه دیگر به راحتی از زیر آن عبور می كردم .
یك روز كه به اتاق عباس رفتم او خوشحال و شادمان بود و دریافتم كه اثری از نخ نیست . علت را جویا شدم . عباس به سمت دیگر اتاق اشاره كرد. من با كمال شگفتی دیدم كه عكس های هنر پیشه ها از دیوار برداشته شده بود و از بطری های مشروبات خارجی هم اثری نبود. عباس گفت : دیگر احتیاجی به نخ نیست؛ چون دوستمان با ما یكی شده.

عیدی به سربازان متاهل
سید جلیل مسعودیان می گوید: پنج یا شش روز به عید سال 1361 مانده بود . ساعت ده شب شهید بابایی به منزل ما آمد و مقداری طلا كه شامل یك سینه ریز و تعدادی دستبند بود به من داد و گفت: «فردا به پول نیاز دارم، اینها را بفروش»
گفتم :«اگر پول نیاز دارید ، بگویید تا از جایی تهیه كنم»
او در پاسخ گفت :«تو نگران این موضوع نباش. من قبلاً اینها را خریده ام و فعلاً نیازی به آنها نیست. در ضمن با خانواده ام هم صحبت كرده ام»
من فردای آن روز به اصفهان رفتم . آنها را فروختم و برگشتم. بعدازظهر با ایشان تماس گرفتم و گفتم كه كار انجام شد. او گفت كه شب می آید و پول ها را می گیرد. شهید بابایی شب به منزل ما آمد و از من خواست تا برویم بیرون و كمی قدم بزنیم. من پول ها را با خود برداشتم و رفتیم بیرون. كمی كه از منزل دور شدیم گفت :وضع مناسب نیست قیمت اجناس بالا رفت و حقوق كارمندان و كارگران پایین است و درآمدشان با خرجشان نمی خواند و...
او حدود نیم ساعت صحبت كرد. آنگاه رو به من كرد و گفت: «شما كارمندها عیالوار هستید . خرجتان زیاد است ومن نمی دانم باید چه كار كنم» بعد از من پرسید: «این بسته اسكناس ها چقدری است ؟» گفتم: صد تومانی و پنجاه تومانی. پول ها را از من گرفت و بدون اینكه بشمارد، بسته پول ها را باز كرد و از میان آنها یك بسته اسكناس پنجاه تومانی درآورد و به من داد و گفت :«این هم برای شما و خانواده ات . برو شب عیدی چیزی برایشان بخر.»
ابتدا قبول نكردم . بعد چون دیدم ناراحت شد ، پول را گرفتم و پس از خداحافظی ، خوشحال به خانه برگشتم .بعدها از یكی از دوستان شنیدم كه همان شب پول ها را بین سربازان متأهل ، كه قرار بود فردا برای مرخصی عید نزد زن و فرزندانشان بروند تقسیم كرده است.

دستگیری از نیازمندان
میرزا کرم زمانی از دوستان شهید روایت می کند: مدتی قبل از شهادتش، در حال عبور ازخیابان سعدی قزوین بودم كه ناگهان عباس را دیدم . او معلولی را كه هر دو پا عاجز بود و توان حركت نداشت ، بردوش گرفته بود و برای اینكه شناخته نشود، پارچه ای نازك بر سر كشیده بود . من او را شناختم و با این گمان كه خدای ناكرده برای بستگانش حادثه ای رخ داده است ، پیش رفتم . سلام كردم و با شگفتی پرسیدم : «چه اتفاقی افتاده عباس ؟ كجا می روی»
او كه با دیدن من غافلگیر شده بود ، اندكی ایستاد وگفت: «پیرمرد را برای استحمام به گرمابه می برم . او كسی را ندارد و مدتی است كه به حمام نرفته!»

میوه خریدن شهید بابایی
همسر شهید با اشاره به ساده زیستی شهید بابایی می گوید: یک شب که مهمان آمده بود رفت تا میوه بگیرد . خودش وقتی خانه بود، هر چقدر هم خسته از سرکارش برگشته بود، نمی گذاشت خرید بیرون را من بکنم . برگشتن چند کیلو سیب کوچک و ناجور خریده بود . گفت "این ها چیه گرفتی ؟ چه طور می شود گذاشت جلوی مهمان ؟" گفت: "چه فرقی می کند ، بالام جان ؟ سیب پوستش را بگیری همه شان شکل هم می شوند." پیرمردی را آن جا دیده بود که بساط دارد و کسی سیب هایش را نمی خرد. رفته بود و همه اش را خریده بود .در مهمانی و رفت و آمد ها همین طور ساده زیست بود ، به من سفارش می کرد فقط یک نوع غذا درست کنم. برای مهمان سرزده هم که می گفت هرچه خودمان داریم بیاوریم ، حتی اگر نان و ماست باشد .

وقتی بابای مدرسه کمر درد گرفت.
در سال 1341 من و شوهرم سرايدار مدرسه‌اي بوديم كه عباس آخرين سال دوره ابتدايي را در آن مدرسه مي‌گذراند. چند روزي بود كه همسرم از بيماري كمردرد رنج مي‌برد؛ ‌به همين خاطر آن‌گونه كه بايد، توانايي انجام كار مدرسه را نداشت و من هم به تنهايي قادر به نظافت مدرسه نبودم. اين مسأله باعث شده بود مدير مدرسه همسرم را چند بار در حضور شاگردان مورد سرزنش قرار دهد. در همين گير و دار، يك روز صبح كه از خواب بيدار شديم، ديديم حياط و كلاس‌ها كاملاً نظافت شده‌اند و منبع آب هم پر شده است. از يك طرف خوشحال شديم كه اين اتفاق افتاده و از طرف ديگر كنجكاو بوديم ببينيم چه كسي اين كار را كرده است. شوهرم از من خواست تا موضوع را پي‌گيري كنم. آن روز هيچ چيز دستگيرمان نشد. فردا هم اين ماجرا تكرار شد. دوباره وقتي از خواب بيدار شديم، ديديم مدرسه نظافت شده و همه چيز مرتب است. بر آن شديم كه تا هر طور شده از ماجرا سر در بياوريم. قرار شد شب بعد را كشيك بكشيم و اين راز را كشف كنيم. روز بعد، وقتي هوا گرگ و ميش بود و در حالي كه چشمان ما از انتظار و بي‌خوابي مي‌سوخت، ناگهان ديديم يكي از شاگردان مدرسه، از ديوار بالا آمد. به درون حياط پريد و پس از برداشتن جارو و خاك‌انداز مشغول نظافت حياط شد. من آرام آرام جلو رفتم. پسرك لباس ساده و پاكيزه اي به تن داشت و خيلي با وقار مي‌نمود. وقتي متوجه حضور من شد، سرش را به زير انداخت و سلام كرد. سلامش را پاسخ دادم و اسمش را پرسيدم؛ گفت: «عباس بابايي!»
در حالي كه بغض راه گلويم را بسته بود و گريه امانم نمي‌داد، از كاري كه كرده بود تشكر كردم و از او خواستم ديگر اين كار را تكرار نكند؛ چون ممكن است پدر و مادرش از ماجرا بو ببرند و براي ما درد سر درست كنند. عباس در حالي كه چشمان معصومش را به زمين دوخته بود، گفت: «من كه به شما كمك مي‌كنم، خدا هم در خواندن درس‌هايم به من كمك خواهد كرد!

ماجرای آلودگی آب و دستور شهید بابایی
زماني كه شهيد بابايي فرماندهي پايگاه هشتم را به عهده گرفتند، از تاريخ آخرين لايروبي منبع‌هاي آب پايگاه حدود سه سال مي‌گذشت و ساكنين پايگاه نسبت به آلودگي آب معترض بودند. وقتي شهيد بابايي از قضيه اطلاع يافتند، از واحد تأسيسات خواستند تا جهت لايروبي از شركتهاي داراي صلاحيت استعلام بها كرده و سريعاً نتيجه را به اطلاع ايشان برسانند. پس از استعلام پايين ترين مبلغ پيشنهادي، حدود سيصد هزار تومان بود. پرداخت اين مبلغ در آن موقعيت، براي پايگاه مشكل بود. به همين خاطر شهيد بابايي شخصاً وارد عمل شدند. به من دستور دادند پس از خريد تعدادي چكمه بلند پلاستيكي، يك گروهان از سربازان را در مقابل منبع‌هاي آب حاضر كنم. كارها انجام شد و سربازان را در روز مقرر جلوي منبع‌ها حاضر كردم.
شهيد بابايي با لباس شخصي به همراه چند تن از مسئولين تأسيسات پايگاه به آن‌جا آمدند. پس از توضيح مختصر يكي از كارمندان در مورد چگونگي نظافت منبع ها، شهيد بابايي به عنوان اولين نفر داخل يكي از منبع‌ها شد و به دنبالش هم سربازها وارد شد و کار لایروبی را انجام دادند.