تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

8 مهر ماه،بزرگداشت مولانا

تاریخ : 1397/07/08            تعداد بازدید : 252

کام همه شیرین با این شور

محمدکاظم بدرالدین

حیلت رها کن عاشقا!

زمان به زیان می گذرد. تأخیر در مستی، گناهی ست نابخشودنی. از مولانا بپرس. می خواهی سویش بروی با اشتیاقی که در گوشه قلبت برایش پنهان کرده ای، برو! گر سوی مولانا می روی، مستانه شو مستانه شو.

اوست که تو را از خویش می ستاند تو را جمله جان می کند، جانت را صیقل می دهد و صاف می شوی.

سراغ مولانا که می روی، دف و چنگ همراه ببر؛ لازمت می شود. او یکپارچه شور است که می دمد، یکسره امید و طرب.

مولانا یعنی از بند جسم رَستن.

مولانا یعنی حرکت های شاداب دلبستگی. یعنی ضد و نقیض های هماهنگ، حالات مختلف و موزون.

آن سوتر از تکرار زیبایی صنوبرها، افراها، سروها، صفای ابیاتِ سبزش جهان ادب را خیره کرده است.

با وجود صدای ماندگاری که از شعرهای او فوّاره می زند، آبشار جنگل های نزدیک، تنها مانده است.

نمایش به اهتزاز درآمدنِ واژه ها، صفحه ای از غزلیات اوست.

دمی بخوان: «من تن تننم» ابتدای این سرگشتگی ها، دیدن خورشیدی از سمت تبریز بود.

رها کرد منبر و وعظ و خطابه را.

دیگری شده بود. رسیده بود به عشق، به سرشت ازلی کشیده شد.

دیگر نمی شد کلمه ای از «شمس» گفت و او را جنون ناگاه فرا نگیرد.

می خواست برسد به آن معانی که دست پرورده شمس بودند.

مولانا همچنان می رفت و غزل را از لهجه پرآشوب خویش، واله و شیفته می کرد. کامِ دیگران را هم با این شور، شیرین کرد.

فرصت های مقدّس و پر نوری در غزل به جا گذاشت.

در غزل های او فاصله جسم و جان به صفر می رسد. او آفت زدایی از روح را سعی صفاگونه اش قرار داد.

ردّ این ارزش های همیشگی انسان را از همه شعرهایش می توان گرفت.

بوده اند مردمانِ تکاپو و حق جو که مثنوی معنوی، معنایی دیگر به آنان داد و دگرگون شدند.

در شعرهایش که سجاده عرفان مشرقی را پهن می کند، می توان به نگرش های شاداب زندگی رسید؛ چرا که غروبستان دلْ گرفتگی و اندوه در آفاق جان جلال الدین رخنه نکرد.

او خنده هایی از غزل را روی خاک ریخت تا زمین، تپیدن بگیرد و جوانه ای بزند که دیدنش همه را مدهوش خدا کند.

کو تا کسی بیاید مانند مولوی که غذای شور و اشتیاقش، فرهاد روح را به شیرینی برساند؟

روح با اشعار او سیر می شود. قوّت می گیرد. شاید گرسنه تر هم شده باشد در زیباترین شب نشینی که دل را به خواندن مثنوی اش بُرده باشی.

و چه کرده این مثنوی با سالکان دیار آسمان!

هرچه می گذرد، مثنوی بیشتر به شمایل آسمان در می آید و شباهت هایی به خورشید آسمان پیدا می کند.

آن را بردار و روی طاقچه فرهنگ بگذار و ببین چه جلوه ای می یابد مشرق. آیینه هایی که از مثنوی ساخته می شوند، هیچگاه واژه زنگار را نمی پذیرند.

مولانا آمد و یک مشت رؤیای خام را، تخیل و شعور را در ظرفِ غزل و نیز داستان های رنگارنگ از باغستان های آیات و روایات را در ظرف مثنوی ریخته.

آنها را پرورانده به عمل آورده است؛ نتیجه اش این می شود که دهان ها فوران آتش درونی او را برای همیشه بازگو می کنند.

نتیجه اش این می شود که ابیات عارفانه اش هر کدام، دل آوا می شوند و دل آرا.

مولانا یعنی همان غزل ها و دفاتر مثنوی اش.

فریاد عشق

خدیجه پنجی

از «بلخ» تا «قونیه»، دیار به دیار، عاشق شوریده ات شده اند.

جان ها از حزن آواز نِی جانت هنوز در تب و تاب اند و بر مدار حیرانی ات، قرن ها می چرخند.

نجوای عاشقانه ات را، ذرّات ملکوت خوب می فهمند.

حرف هایت، طعم گفتگوی فرشته ها را می دهد.

کلماتت از جنس زمینی ها نیست. از «بلخ» تا «قونیه» رها می وزی و جذبه شعله ور و شورانگیزت را می پراکنی.

بی خودی ات را می پاشی بر گستره خاک ها و ذرّات کائنات در خلسه بی خویشی ات به سماع در می آیند. از سبوی جانت، شراب می ریزی در دهان عقول و نشئه می شود ذائقه حیرانی شان از عظمت کلماتت.

تو بیرون از محدوده زمان و مکان، در سماعی عاشقانه، جان ها را میهمان می کنی. لب باز کن، ای نیستان در آتش رها شده.

بگذار در شرار ناله هایت، آتش بگیرد سراپای هر مرد و هر زن. ای جهان گوشه نشین!

برخیز و غزل هایت را از بلندترین قلّه شیفتگی و حیرت فریاد کن. برخیز و از شاخه های اشراقی «مثنوی»ات، سیب های دانایی بچین؛ برای آدم های در خود فراموش شده روزگار.

«شمس»ها در منشور وجود تو تماشایی اند.

باز کن دیوان شمست را تا نغمه های ازلی ات درد اشتیاق را در سینه ها بیدار کند.

بگذار در درون هر مرد و هر زن، یک نیستان نینوا برپا شود، از آتش شوریدگی تو.

صدای تو، صدای اصالت است؛ صدای رسیدن، صدای تو سنگریزه های بیابان ها را نیز به جنبش فرا می خواند، مولانا!

بیاویز فانوس های روشن کلامت را در تاریکی عمیق این شب های زمینی و بساز با شعله های کلماتت نردبانی از نور تا افلاک که جان های شیفته و بی تاب، فرصتی بیابند برای رهایی از خاک. تا ماهیان دور از آب، برسند به دریا.

تا نفس های تشنه، زودتر سیراب شوند از حیات.

تا آدم برسد به اصل خودش.

«هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

بازجوید روزگار وصل خویش»

از «بلخ» تا «قونیه» و هنوز تو یله در ذرّات هوا، نسیم وار می گذری از گستره خرد و بوی معرفت می پراکنی.

و می گیری دست گل، درخت، باد و واژه ها را و به وحدت می رسانی.

و هنوز واژه واژه از هر بیت «مثنوی»ات، فریاد عشق سر می دهی.

سماع در خورشید

سیدعلی اصغر موسوی

گویی هنوز هم دست به قنوت گشوده است، زاهد عابدی که «شمس» وجود «عشق»، او را از مصلایش بیرون کشید و چشم اندازهای زمین و آسمان را نشانش داد! گویی هنوز هم از نجوای قنوتش می آید:

«ما چو ناییم و نوا در ما، ز توست

ما چو کوه ایم و صدا در ما ز توست

ما چو شطرنجیم، اندر بُرد و مات

بُرد و ماتِ ما، ز توست ای خوش صفات

ما که باشیم، ای تو ما را جانِ جان

تا که ما باشیم، با تو در میان؟!

گویی وجود زاهدانه اش، بلوری ست گُر گرفته از شدت شوق؛ شوقی که تنها می توانست آب آتشین «عشق»، او را به وصال برساند؛ آبی که می توانست حصار بلورینش را که همچون حباب، حاصلی جز نخوت، نیندوخته بود، در هم شکند!

تنها «عشق» بود که می توانست آزادی از دست رفته اش را باز گرداند تا با سماعی هر چه عاشقانه تر بخواند:

«مُرده بُدم، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم

گفت که سرمست نه ای، رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم»

شبنمی بود تنیده در تار زلالی خویش پرتو از «شمس» جمال متجلّی الهی گرفت.

تا خود را حس کرد، دید که محو در انوار جمالیه حق شده است.

چه مرتبه ای بالاتر از اینکه مبتلایی به وصال برسد!

چه فضیلتی بالاتر که «فنایی» به «بقا» ره یابد!

شبنم پر غرور وجودش، فانی در فنای فی الله شده بود تا باقی به بقاء بِاللّه شود.

اوراق دفتر خرد را در زلال چشمه معرفت، شستشو داد و جامه چرکین زهد را با صفای عشق پالود!

چنان بیخود از خویشتنش شد که فریاد زد:

«حیلت رها کن عاشقا، دیوانه شو، دیوانه شو

و اندر دلِ آتش درآ، پروانه شو، پروانه شو

باید که جمله جان شوی، تا لایق جانان شوی

چون سوی مستان می روی، مستانه شو، مستانه شو

عشق، تنها رندی و سماع را به او نیاموخت؛ بلکه حلقه ای از انوار لایزالی الهی را گوشوارش ساخت تا به عزّت غلامی مولا علیه السلام نائل شود؛ مولایی که هرکه چنگ به دامان تولایش زد و دل به کمند گیسوی معرفتش سپرد، نه تنها زمین و آسمان که تمامی ملک و ملکوت را در سماعی عاشقانه پیمود. «مولانا» این بار پا را فراتر از عشق نهاده بود؛ فراتر از مرزهای عالم حس و ادراک، عقل و معرفت؛ می خواند و می خواند:

«تا صورت پیوند جهان بود، علی بود

تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بود»

اثر پرتو خورشید بود و سینه «شیخ قونیه».

اثر «شمس» بود و دل پر تلاطم «جلال الدین».

دیگر مولانایی نبود!

دیگر مصلایی نبود!

دیگر گوشه ای برای پنهان شدن، به جا نمانده بود!

آسمان بود و مولانا.

آسمان بود و مثنوی.

آسمان بود و غزل غزل رقص و سماع.

تو همچنان می چرخی

حمیده رضایی

ایستاده ای، سرت را بر شانه ها خم کرده ای.

صدایت می پیچد در حجره ها و زاویه ها.

پلک هایت را می گشایی، به آسمان خیره می شوی، نفست به شماره می افتد، روی انگشت پا می ایستی، چشم می دوزی به آن سوی ظاهر، تمام تنت می لرزد.

ایستاده ای؛ امّا در خویش فرو ریخته ای، دستت را به دیواره های درونت گرفته ای.

در یاخته هایت وجدی می دود و تو را بی هوشانه به هیاهو می خواند.

از شتاب ترسناک خاک، بی هراس ایستاده ای. روحت بی محابا بر کائنات می کوبد.

بال گشوده ای و آسمان، زیر بال هایت مچاله شده است «کز نیستان تا مرا...»

هوایت هوای کشش است، بلند افراشته ای کلامت را، می خوانی و می سرایی و می چرخی؛ تمام آسمان ها و زمین، حول محورت می چرخد. تنت را رها کرده ای در دورانِ مداوم این روزها و شب ها.

روحت می چرخد؛ آن چنان که گَردی برای رسیدن به خورشید.

دهانت را چسبانده ای به شیشه های مه گرفته تاریخ، صدایت را می شنوم؛ نزدیک.

کلماتت، در گوشم طنین می اندازد.

ایستاده ای، از خویش بریده و به اصل خویش پیوسته. تو را نه کشش خاک، نه هوای اطراف؛ تو را مستی رسیدن بی خویش کرده است.

مرا یارای این همه نیست. مرا یارای این نیست تا خیره در چشم هایت بنگرم.

می گردی و آسمان با توست، زمین با توست، حق با توست «حق یا هو، هو یا حق».

بزرگ مرد! نفست گرم.

پلک هایت را می بندی: حرکات سیارات، حرکات زمین، می چرخی؛ تو را نه در روم، نه در بلخ، نه در قونیه؛ تو در مکان نمی گنجی؛ بی مدار می چرخی.

«عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت؟

با هیچ دلاور سپرِ تیر قضا نیست»

امّا دریغ که چه دیر و چه اندک! دریغ که نشناختمت!

چون رودخانه ای موّاج، از سرم گذشته ای و هنوز به دنبال تو می گردم.

از درد گریخته ای و درمان شده ای.

هیاهویت جان مایه این روزهای تکراری ست. سماع، تو را بی خویش کرده است.

همچنان ایستاده ای؛ امّا سرت به آسمان ها رسیده است.

خورشید، قطره قطره در چشم هایت فرو چکیده و تو همچنان می چرخی.

جوان، دلآرام، خوش قد

سیدمحمود طاهری

اوج گرفتی و بر فراز، مقام کردی، در سرزمین سبز عشق، در وادی نور. آنجا که «مثنوی» تو، تنها یک شجره از هزاران شجره مبارکه آن صحرا است و «فیه ما فیه» تو، فقط یک بوته گُل از انبوه گل بوته های آن باغ.

جامی که از آن دریای بی پایانِ عشق برایمان آوردی، «آبی شد برای تشنگان» و «جانی شد برای مردگان»:

«این سخن، آبی است از دریای بی پایانِ عشق

تشنگان را آب بخشد، مردگان را جان دهد»

طعامی که از آن ضیافت خانه خدایی به دست آوردی، حتّی برای فرشتگان نیز خوراکی گوارا بود:

«سخنم خورِ فرشته است اگر سخن نگویم

مَلَک گرسنه گوید که بگو! خَمُش چرایی؟

«مجالسِ سبعه» تو، مجالسِ نور و سرور را ترسیم کرده است که هر که در آن وارد شود، سرمست از بوی دلآویزش خواهد شد.

آن گاه که «مثنوی» را سرودی، در زیر غبار بی خبری آدمیان قرار گرفت و روزگاری نیز فرا رسید که به مویی بند شده بود؛ امّا مثنوی ات همانندِ کره ماه بود.

ماه نیز اگرچه هلالی باریک می شود و حتّی به «مَحاق» فرو می رود و چند شبی پنهان می شود؛ امّا چون ماه است، دیری نمی پاید که دوباره «بدری» کامل می شود.

«در مَحاق ار ماهِ نو گشتی دو تا

نی در آخر بدر گشتی بر سما»

قهرمانِ جهانِ عشق و عرفان، تو آن «شاهدی» نبودی که غبار «عجوز گردیدن» بر چهره ات بنشیند:

«آن شاهدی نِه ایم که فردا شود عجوز

ما تا ابد جوان و دلآرام و خوش قدیم»

چه شوقی از وطنِ اصلی و آسمانی ات بر سرت بود ای مردِ شور و شیدایی که مثنوی را با شرح حکایتِ جانکاهِ «فراق» و «دردِ اشتیاق» آغاز کردی و خود را و آدمیان را چون «نِی» دانستی که او را «از نیستان» جدا کردند و اکنون از «جدایی ها شکایت می کند»؟

بشنو از نی چون حکایت می کند

از جدایی ها شکایت می کند»

ای اهل کرامت و توفیق چگونه ممکن است که بی مددی غیبی، چنین «ید بَیضائی» داشت و آفریدگارِ «مثنوی» شد و «دیوان شمس»؟

«گر رسد جَذبه ز حقّ، ماء مَعین

چاه ناکنده بجوشد از زمین»

ای بی قرار خدا که گرم از «عشقِ چو خورشید» بودی و این گونه می سرودی:

«چه گرمیم! چه گرمیم! از این عشق چو خورشید

چه پنهان و چه پنهان و چه پیداست خدایا»

بالانشین سپهر لاجوردی

امیر اکبرزاده

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک

دو چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

و تو را هیچ کلامی توان سرودن ندارد جز خودت، هیچ خامه ای تاب و توان آن را در خویش نمی بیند که تو را به رشته تحریر درآورد. شوریدگی ات در جان کلمات رخنه کرده است و کلام را به پایکوبی وا داشته است.

تو روح شوق هستی در کالبد فاخرترین واژگان.

تو مثنوی بلند عشقی. از قلم توست، اگر تراوش می کند بلند مرتبگی انسان در روان ترین و موزون ترین الفاظ. تو خورشید دست نیافتنی و بالانشین سپهر لاجوردی شعری و شمس بی بدیل و گدازنده عرفان.

تو شاعری عارف و عارفی شاعر هستی که شعر و عرفان در کلام متوازنت به یکدیگر آمیخته شده اند. عرفانت در بستری از شعر گام بر می دارد و شعرت در مسیلی از عرفان. تو را نظری است آن چنان دوربین که مقصد را در نزدیک ترین فاصله های رسیدن به تماشا می نشینی. مقصدت آن چنان به تو نزدیک است که هیچ گامی را جز سماعی در خویش برای رسیدن به آن لازم نمی دانی. تو در خویش رقصنده ای، در خویش نظر داری، آن چنان که در زهد قدم می زنی.

زاهدی؛ امّا نه در کنج محراب و خرابات.

«زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم

وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم»

مجنون ترین مجنون بیابان عاشقی هستی و سرگردان ترین بی سروسامان دشت بی سروسامانی. از حنجره توست اگر نوای دل انگیز «انا الحق» به گوش می رسد؛ آن سان که حلاج نوای انا الحق سر داده است.

«حلاج وشانیم که از دار نترسیم

مجنون صفتانیم که در عشق خداییم

ترسیدن ما چون که هم از بیم و بلا بود

اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

شور نغمه های تو

طیبه تقی زاده

از قونیه تا بلخ، از بلخ تا بخارا، هنوز رقص سماع های تو جاری است و صدای یاحق یاحق اذکار توست که در هیاهوی روزمرّگی های زمین به پیچش درآمده است.

ای که افلاک، جذبه های ملکوتی تو را نظاره گر است. در این عروج، نور تو از تاریکی زمین به روشنایی آفتاب رسید.

چشم شمس روشن باد از این وصل که تو به نور رسیدی، ای فزاینده تر از نور!

تو که مثنوی های معنویت سماوات اندیشه های عرفانی ات بود.

«نردبان آسمان است این کلام

هر که زین بر می رود آید به بام»

رستخیز واژه های تو هنوز ناله های شبگیر جدایی را به یاد می آورد.

غم نامه های اهورایی ات در اعماق روح آدمی نفوذ می کند و این اندوه توست که در هر نوای نی از جدایی شکایت می کند.

تو رفتی و به نیستان وجود خویش رسیدی.

روزها و شب هایت ذرّه ذرّه تو را لبریز از شمس معرفت کردند؛ تا آنجا که در امواج نورانی عشق ذوب شدی. تمام واژه های عرفانی، در پیشگاه معرفت کلام تو سر تعظیم فرود آوردند که آیه آیه سرودی در انفاس ملکوتی خویش، آنها را.

شور نغمه های تو هنوز سرانگشت های سماع را به وجد می آورد و رقص واژه های توست که در گوش کلام می پیچد.

اصوات نورانی ات هنوز زنده اند به جاودانگی عشق.

تو جاودان تر از آنی که پس از عبور زمان ها کم رنگ شوی.

مولای روم! مشرق چشم های تو، فروغ تصوف و عرفان است و چه صوفیانه در خاک آرمیدند آرامش جان و روان تو!

چه خوشبخت است خاکی که جسم شعله ور تو را در آغوش گرفته است!

خاکستر تو جانی دمیده به جسم زمین که زنده نگاه خواهد داشت آن را.

تو «مولانا»یی هستی که روم از تو «جلال» یافت و شور از تو رنگ.

ای یکرنگ در تمامی احوال، ای همیشه غزل در همیشه زمان ها، از خود رسته و به او پیوسته! صدای هوهوی تو در افلاک پیچیده است هنوز.

و ساغر ساغر عطش رسیدن به نور بود که تو را در فراق شمس بی تاب کرد.

تو خود شمس بودی در کهکشان هستی و وجود تو از خود سیراب گشت تا بدانجا که پرده از قفس تن گشودی و مولوی روحت را به نیستان وصل رساندی.