تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

پناهگاه آمپلي‌فايرهاي سوخته هیئت‎ها؛فقط بایک صلوات

تعداد بازدید : 1544
پناهگاه آمپلي‌فايرهاي سوخته هیئت‎ها؛ فقط با یک صلوات!

روز اول محرم بساطش را پهن مي‌كند و ده شبانه روز  پاي آن مي‌نشيند. در يكي از محلات جنوب تهران، و اين كار 25 سال گذشته‌اش است. همين سابقه هم باعث شده است تا از همه جاي تهران هم مشتري داشته باشد. مشتري‌هايي كه باند و اكو را بر مي‌دارند و براي تعمير مي‌آورند براي او و در آخر هم مزدش را حواله مي‌دهند به امام حسين(ع). حاج رحيم چهره‌خند قريب 25 سال است كه ايستگاه صلواتي تعمير اكو و آمپلي‌فاير دارد در نازي آباد.

حاج رحيم را بيشتر با شعرهايش مي‌شناسند. خيلي از بانيان شبهاي شعر و بزرگداشت‌هاي شهدا اولين كسي كه براي شعرخواني به مراسماتشان دعوت مي‌كنند اوست. برادر شهيد و رفيق فابريك مرحوم ابوالفضل سپهر. خود ما هم پيش از اين در گفتگويي با او كم و بيش به اين وجه از شخصيتش پرداخيتم.

اما اينبار به بهانه ديگري گذرمان به سمتش افتاد: «ايستگاه صلواتي تعمير اكو».

 

 

 

بدنه ترانس، دسته چرخ خياطي و دكمه‌هاي ميگ!

حاج رحيم تعريف مي‌كند كه از بچگي عاشق كارهاي فني بوده است. در آموزش و پروش هم كه مشغول مي‌شود، فيزيك و علوم تجربي تدريس مي‌كند. كلي خاطره ريز و درشت ديگر هم در حافظه دارد كه بگويد. اما شايد بهترين دليل بر نبوغ فني او دستگاهي است كه خودش ساخته و در اين سالها كمك كارش در ايستگاه صلواتي بوده.

يك بدنه چوبي ترانس قديمي با قدمتي نزديك به پنجاه سال، دسته جعبه چرخ خياطي مادر مرحومش، دكمه‌هاي جنگنده ميگ و يكي دو تا پريز چيزي است كه در ظاهر اين دستگاه پيداست. برايم توضيح مي‌دهد كه اين دستگاه ابتكاري كه هر قسمتش از جايي آورده شده است، چطور به او كمك مي‌كند تا در كمترين زمان عيب دستگاه آمپلي فاير را بدون باز كردن آن تشخيص بدهد. حاج رحيم قوانين فيزيك را برايم شرح مي‌دهد تا بلكه روش كار دستگاه را بفهمم. سعي خودم را مي‌كنم اما قضيه كمي پيچيده است و من از قانون كليدهاي سري و موازي جلوتر نمي‌روم.

 

 

 

از تعمير راديو تا شكسته بندي صلواتي

اولين ايستگاه صلواتي تعمير راديو را در جبهه راه انداخته بود. جا انداختن پاي يك رزمنده باعث مي‌شود تا شكسته بند هم بشود و تابلوي «شكسته بندي صلواتي» هم برود كنار تابلوي «تعمير راديوي صلواتي» روي ديوار سنگر. مي‌گويد «جبهه همينطور بود ديگه، هر كس هر كاري از دستش بر مي‌اومد انجام مي‌داد.»

از سالهاي آخر جنگ هم مغازه‌اي كوچك در نازي آباد مي‌شود «ايستگاه صلواتي تعمير اكو و آمپلي فاير»، چه آن سال‌هايي كه حاج رحيم در همان مغازه كار مي‌كرده است و چه وقتي كه چراغ مغازه فقط در دهه اول محرم و به همين بهانه روشن مي‌شده.

مشتري‌هاي حاج رحيم بيشتر بعد از نيمه شب از راه مي‌رسند. وقتي كه مراسم هيئت‌ها تمام شده و مسئولان هيئات براي راه انداختن دوباره سيستم صوتشان براي برنامه فردا شب خودشان را به ايستگاه صلواتي حاج رحيم مي‌رسانند؛ به تنها جايي كه همان شبانه اكوها را تعمير مي‌كند و تحويل مي‌دهد. حاج رحيم مي‌گويد: «از شب پنجم به بعد مشتري‌ها زياد مي‌شوند. دسته ها كه راه مي‌افتند آمار سوزوندن اكوها هم مي‌ره بالا»

 

 

ترانزيستورهاي قابلمه‌اي سوخته

حاج رحيم در اين ايستگاه تنها نيست. دو سه نفر هم هستند كه براي كمك به او مي‌آيند. حتي يكي از آنها خود را از كرج مي‌رساند به تعميرگاه اكوهاي مجلس امام حسين. حاج رحيم خاطري‌اي از يكي از همان شبها تعريف مي‌كند. شبي كه ابوالفضل سپهر هم زنده بود  براي دور هم بودن و چاي دادن دست تعميركارها آمده بود به ايستگاه صلواتي:

«سه چهار نفر پهن شده بوديم روي اكوها. من خودم تو مغازه بودم و وسايلم توي پياده رو. ابوالفضل سپهر هم بود. ساعت يك نصفه شب يه جوون با چشمهاي پف كرده اومد و گفت ترانزيستور قابلمه‌اي سوخته داريد؟

بچه‌ها هم كه ديدند طرف اهل حال است خواستن سر به سرش بگذارن. گفتند ما سوخته‌هاش رو بايد تحويل مشتري بديم، اگر سالمش رو مي‌خواي اونجا هست. طرف گير داد كه نه، سوخته‌اش رو مي‌خوام. حالا بچه‌ها هم چرت و پرت مي‌گفتن كه ما بايد سوخته‌اش رو تحويل بديم و نداريم. خلاصه طرف حاضر شد براي يه ترانزيستور سوخته چهل هزار تومن به پول اون روز بده! دست تو جيبش كرد كه پول رو دربياره كه ابوالفضل سپهر كشيدش تو و شروع كرد باهاش حرف زدن. پرسيد قضيه چيه داداش؟ ترانزيستور سوخته مي‌خواي چيكار؟

جوونه گفت اين ترانزيستورها كارشون تو اكو اينه كه صداي مداح رو تقويت مي‌كنن. يعني تو راه تقويت كردن و بلند كردن صداي امام حسين سوختن!»

حاج رحيم يك عدد ترانزيستور قابلمه‌اي سوخته به من هديه مي‌دهد. قبل از آن هم شروع مي‌كند به توضيح دادن اينكه اين ترانزيستور چطور كار مي‌كند و امواج از كدام طرفش وارد مي‌شوند و كجا تقويت مي‌شوند و از كجا مي‌روند به بلندگوها. من اينبار هم درست و حسابي سر در نمي‌آورم از قوانيني كه حاج رحيم توضيح مي‌دهد، اما دليلش چيز ديگري است. حواس من پيش حرف همان جوان چشم پف كرده ساعت يك نصفه شب است.

 

 

ايستگاهي كه در آن هيچ كس لنگ نمي‌ماند

ايستگاه صلواتي تعمير اكو شبانه روز باز است. نشان به آن نشان كه وقتي فردا صبح مي‌روم براي گرفتن چند عكس، حاج رحيم كه كف همانجا روي موكت‌ خوابيده است بيدار مي‌شود و در را برايم باز مي‌كند. مي‌گويد تازه شش صبح سرش خلوت شده و خوابيده است. نمي‌گذارد از خودش عكس بگيرم و حواله‌ام مي‌دهد به در و ديوار ايستگاه. مي‌گويد در سرپا ماندن اينجا بچه‌هاي ديگري هم سهيم بوده‌اند و حالا درست نيست فقط عكس من رو بزنيد.

مي‌پرسم «يعني شما تو دهه اول هيئت نمي‌ريد؟» به تابلوي كوچكي كه رويش نوشته «رفتم هيئت بر مي‌گردم» اشاره مي‌كند و مي‌گويد: «چرا! سرم كه خلوت بشه 5 دقيقه‌اي ميرم هيئت و سريع بر مي‌گردم».

حين عكس گرفتن حواسم جمع مي‌شود به كلي جعبه كوچ كه تويشان پر است از قطعات مورد نياز براي تعمير اكو. مي‌پرسم شما «پول اين قطعات رو هم نمي‌گيريد؟» جواب مي‌دهد «صلواتيه ديگه». باز مي‌پرسم: «خب پول اين قطعات از كجا مياد؟»

سربسته جوابم را مي‌دهد كه «لنگ نمي‌مونيم»!

 

 

ساعت نزديك 12 نيمه شب است و كم‌كم وقت سررسيدن مشتري‌ها ست. با حاج رحيم خداحافظي مي‌كنم و در مسير منزل به اين فكر مي‌كنم كه اي كاش موضوع اين گزارش چيز ديگري بود تا مي‌توانستم بقيه خاطرات پراكنده‌اي كه او از روزگار جبهه‌ها تعريف كرد را مي‌نوشتم. اما فعلاً بي‌خيال مي‌شوم و دلم را خوش مي‌كنم به همين ايستگاه صلواتي كه اگر نباشد معلوم نيست خيلي از هيئت‌ها براي تعمير اكوهايشان بايد آو.اره كدام تعميرگاه و شركت شوند.


شعري از حاج رحيم چهره خند:

این قدر نرین منطقه تو تپه‌ها بگردین
بیاین بریم توی خط حالا که اهل دردین
  خط مقدم ما مادر اون شهیده
که سی ساله منتظر چشمش به در سپیده
  اون که پسر بزرگه‌اش تو جبهه ناپدیده
 نمی‌دونه اون یکی گم شده یا شهیده
  می‌گه بیا عزیزم، اگه هستی هنوزم
چرا وقتی می‌رفتی، مادرتم نبردی؟
  منم ببر عزیزم، موندنم دیگه بسه
غریبی نامزدت قلب منو شکسته
دیگه داره از غمش، دق می‌کنه می‌میره
از صب تا شب مریضه، قلبشو هی می‌گیره
سنگر اصلی ما بخش هفت ساسانه
جانباز شیمیایی... حرفش چقدر آسانه
همونایی که هستن، زنده‌شونم شهیده
 مثلشونو تو دنیا، هیچ‌وقت کسی ندیده
  تاول توی شش داره، بچه ناخوش داره
 پول دوا کم میاد، خرجای دق‌کش داره
  نفس وقتی می‌کشه، اکسیژنش کم میاد
 تو اون دل قشنگش، غصه و ماتم میاد

بچه‌شو که می‌بینه، زورکی هی می‌خنده
 ماسکشو ور می‌داره، شیر اونو می‌بنده
  می‌گه حالم عالیه، دختر خوب و نازم
 بابات داره خوب می‌شه، سر کار می‌ره بازم
اون دستمال خونی رو، پشت بالش می‌ذاره
دروغکی دست‌هاشو، تندی بالا میاره
دخترشم می‌دونه، کار باباش تمومه
ده تا دستمال خونیش، توی تشت حمومه
سه روزه که مادرش، دنبال کپسولشه
اسپری آتروونت، که معطل پولشه
سِرِوِنت و بکتوتایت، سالبوتامول، سالمترول
فلوکسی تایت قرمز، که نفس رو می‌ده هُل
کاش بود حتی یکی از هفت تا دونه کپسولش
پیدا اگر هم بشه، پیدا نمی‌شه پولش
سِرِوِنت یک هفته، هشتاد هزار تومان پول
ترومولین، آتروونت كه زجرشو می‌ده طول
ماسکشو باز می‌ذاره، شیرشو وا می‌کنه
حمیده توی دلش، خدا خدا می‌کنه
افتاده توی خونه، یه مدت مدیده
می‌چرخه دور سرش، هم خونه هم حمیده
می‌گه خدا  پس چرا اکسیژنش کم میاد؟
 چرا حالش بد می‌شه؟، مگه قرصِ چی می‌خواد؟
  از سینه باباجون، صدای جیر جیر میاد
حالا تو این بی‌پولی، قرصاش کجا گیر میاد؟
با چشمای بارونی، دستمالو برمی‌داره
چند تا دستمال شسته، به جای اون می‌ذاره
می‌گه خدا چی می‌شه، با قرصای باباجون
زودتر بیاد مادرم، خونه بگیره سامون
حمیده بچه ساله، اما اینو می‌دونه
دنیا وفا نداره، یک قرونم گرونه
عطر گل شقایق، پیچیده توی خونه
الان بابا رو زمین، فردا تو آسمونه
همین روزا یه وقتی، بابا خوبِ خوب می‌شه
تابوتش رو میارن، سوار اون چوب می‌شه
یواش یواش فراموش، می‌شه اون تشت خونی
راحت می‌شن بچه‌هاش، از زجر نردبونی!
رسمش ولی این نبود، همه‌اش فراموش بشه
اون آتیش معرکه، بمیره خاموش بشه
رسمش ولی این نبود، صورت و پهلوی دین
کبود بشه بمونه، همین جا روی زمین
درد اگر درد دینه، درده، ولی شیرینه
تیری که ول می‌کنه، صاف رو هدف می‌شینه
کویر دلش مثل ابر زخمی و پاره پاره است
تو آسمان قرآن، شهید مثل ستاره است
باید باشه ستاره، همیشه تو آسمون
تا زنده باشیم همه، تا نور بده واسه‌مون
اگر فراموش بشه، خاموش بشه بمیره
دین هم فراموش می‌شه، عزتمون می‌میره
اونجا توی منطقه، خاک و خل زمینه
این مادر شهیده، سنگر تو همینه
این که می‌گن اکبرش، تو جبهه ناپدیده
یکی‌شونم موجی‌یه، اون که اسمش حمیده
  وقتی می‌ری سراغش، می‌گی حمیدجون سلام
می‌گه سلام بسیجی، می‌گی بگو باز برام
می‌گه خودت می‌دونی، درد من عاشقی‌یه
زخم درد عاشقی، توی دلم باقی‌یه
الان یه عمریه که، تو دردشون می‌سوزم
یادشونو به قلبم، عین وصله می‌دوزم
کدومشونو بگم، از علی یا مصطفی
از اون سید تک پا، یا از خود مجتبی؟
  وعده‌کنان تو مهران، علی داشت برام می‌خوند
 آر.پی.جی11 آمد، سرش پرید خودش موند
اون طرف مصطفی، نشسته بود رو زمین
قمقمه‌شو که خواستم، اومد بده رفت رو مین
حرفا نگفته بهتر، دیگه چیزی نمی‌گم
حتی اگه فکر کنین، من هم دیگه بریده‌ام
حرفا نگفته بهتر، دق میاره حرف حق
ظرفیت توپ می‌خواد، نه یک ظرفیت لق
دق میاره حرف حق، اگه اهلش نباشی
یادت باشه که شهید، رفته الان تو جاشی
پرچمشونو وردار، نذار بمونه رو زمین
ادامه راهشون، فقط به اینه همین
برادرم! خواهرم!، سنگر رو پیدا بکن
جیره جنگی بردار، پوتین‌ها رو پا بکن
جبهه دیگه تمومه، فرهنگشه که اصله
از این بی‌سیم یاد بگیر، سیم نداره و وصله
جداً ببین یه بی‌سیم، با این‌که سیم نداره
چه جوری وصل خطّه؟، همه‌اش آتیش می‌باره؟
 زمین همون زمینه، اما باید رفت جلو
نه این‌که روی زمین، نشست و یا شد ولو
هر نفری توی خط، اسلحه برمی‌داره
تدارک سی نفر، پشتیبانیشو داره
هر کدوم از سی نفر، کارش رو انجام نده
لنگ می‌مونه کار ما، ضررها صد در صده
شهید یه روز می‌جنگید، امروز رفته تو جاشی
باید تو فکر و عمل، ادامه‌شون تو باشی
اگه می‌خوای راهشون، داشته باشه ادامه
اینو بدون که دنیا، فقط برات یک دامه
دل اگه کندی ازش، راحت ازش گذشتی
عین مسافر شدی، دور خودت نگشتی
دنیا اسیرت می‌شه، می‌شی شکل شهیدا
اون وقت ادامه می‌دی، راهو مثل شهیدا
اگر مسافر باشی، جا تو دنیا نگیری
بزرگ می‌شی طوری که، تو دنیا جا نگیری
بزرگ بودن طوری که، تو دنیا جا نگیرن
اونایی که کوچیکن، تو این دنیا اسیرن
اسیر یه لقمه نون، غافل از اوستا کریم
تو چشم و همچشمی‌ها، حتی می‌شن... بگذریم!