تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

«بشارت به يك شهروند هزاره سوم»

تعداد بازدید : 2964
«بشارت به يك شهروند هزاره سوم»

«بشارت به یک شهروند هزاره سوم» چهارمین فیلم بلند سینمایی محمد هادی کریمی پس از «غیره منتظره»، «امشب شب مهتابه» و «برف روی شیروانی داغ» است. ایده ابتدایی فیلم حول محور درگیر شدن دانش آموزان یک دبیرستان دخترانه با فرقه¬ای از شيطان‌پرستي شکل می¬گیرد. در نمای آغازین با تصویر شناسنامه‏های سه قربانی ابتدایی روبرو می‏شویم. شناسنامه‏هایی که مهر باطل بر صفحه انتهایی آنها می‏خورد و دغدغه مخاطب را برای فهمیدن چگونگی و چرایی این قتل‏ها برمی‏انگیزد. 

فیلم که از ایده تازه‏ای–هرچند این تازگی دلیلی بر تایید آن نیست- بهره می‏برد اما در نهایت به دام زواید و حاشیه‏هایی می‏افتد که نه می‏تواند داستانش را به درستی روایت کند و نه از نظر محتوایی پیام مناسبی را منتقل کند. گویی فیلمساز از برخورد با سوژه اجتماعی جدیدش هیجان زده شده و نتوانسته این برگ برنده را به درستی استفاده نماید. برای روشن شدن این حاشیه‏ها و زواید، بهتر است ابتدا نگاهي كنيم به خلاصه داستان و شخصیت‏های فیلم:
 
«عده‏ای از دانش‏آموزان دبیرستانی دخترانه در تهران در فضای مجازی با فردی آشنا میشوند که دارای عقاید عجیبی است. با حضور در پارتی‏ها و مراسم‏های آیینی این حلقه، فرد مورد نظر که خودش را موجودی فراتر از انسان و جادوگر می‏نامد دخترها را جذب حلقه انحرافی می‏کند و پس از مدتی به آن‏ها می‏گوید که قرار است ناپدید شود. دانش آموزان روان گردان‏هایی را که او در اختیارشان گذاشته مصرف میکنند. اما با مصرف بیش از اندازه مواد روان‌گردان یکی پس از دیگری به کام مرگ می‏روند. فیلم با مرگ سومین دانش‏آموز آغاز می‏شود. شهرزاد، لیلا و آزاده سه قربانی ابتدایی هستند. مینو –معلم حوزه و مشاور مذهبی- با بازی هنگامه قاضیانی به درخواست دخترعمه‏اش مریم –با بازی نیکی کریمی- که مدیر دبیرستان دخترانه است به مدرسه می‏آید تا شاید بتواند علت این اتفاقات را دریابد و به دانش‌آموزان کمک کند. همسر مینو حمید –با بازی مهدی احمدی- به دلیل نارضایتی از وضعیت شغلی‏اش استعفا داده است. حمید و مینو سالها نتوانسته‏اند بچه‏دار شوند. آنها قصد دارند جنینی را به صورت غیر مستقیم به رحم مینو منتقل کنند. حمید انگیزه‏ای برای این کار ندارد اما مینو بیتابی می‏کند. سرانجام حمید که حالا قصد مهاجرت دارد با انگیزه گرفتن اقامت کشوری خارجی ظاهرا قضیه را می‏پذیرد و جنین به بدن مینو منتقل می‏شود. در این میان تلاش مینو برای شناخت و ارتباط گرفتن با بچه‏ها و کمک به آنها در کنار همکاری با پلیسی که بر روی این پرونده کار می‏کند –با بازی حمید فرخ‏نژاد–او را به سرنخ‏هایی می‏رساند. او با خانواده‏های قربانی‏ها صحبت میکند. پدر لیلا حاضر به صحبت نیست و برادرش با دسته چک می‏خواهد از دست مینو خلاص شود. برادر دختر دیگر زیر بار خودکشی کردن او نمی‏رود. پدر دانش‌آموز ديگر هم یک سرایدار پیر است که تنها مونولوگ‏هایی در مورد مناسک حلقه می‏گوید. 
 
در حالی‌که مینو و پلیس نتوانسته‏اند پیشرفتی داشته باشند چند دانش‌آموز دیگر نیز قربانی می‏شوند. در پایان فیلم مینو برای کمک به دانش‌آموزی که قصد خودکشی دارد به ساختمان نیمه کاره‏ای میرود. پس از رسیدن به آنجا خودش دچار حادثه می‏شود و دختر هم خودکشی می‏کند. فیلم با نجات مینو و بچه‏اش پایان می‏یابد.»
 
 
اما دقیق شدن در شخصیتهای فیلم هم می‏تواند ما را در شناخت کلاژی که کریمی به عنوان فیلم و با نام «بشارت... » ساخته یاری کند. چرا که واکاوی پرداخت شخصیتها و کنش‏های آنها تاثیرشان را بر روند داستان فیلم روشن می‏سازد. تعدادی از شخصیت‌های فیلم عملا مانع از حرکت فیلم به سوی هدفش می شوند. گویی نویسنده با اصراری نابجا آنها را در فیلم گنجانده است.
 
ابتدا، شخصيت حمید(مهدی احمدی) كه شوهر مینو(هنگامه قاضياني) است. در ابتدای فیلم او استعفایش را تحویل میدهد و بازخرید می‏شود. پس از آن تا انتهای فیلم يا بر روی تختخواب دراز کشیده و یا دارد سیگار می‏کشد. گاهی اوقات هم چند کلمه با مینو در رابطه با جنینی که قرار است به رحم مینو منتقل شود و یا بی‌عدالتی‏هایی که در حقش شده صحبت می‏کند. یکی از جاهایی که وحدت داستانی را از بین میبرد و به سیر داستانی فیلم لطمه می‏زند. 
 
شخصیت حمید هیچ کمکی به پیشرفت سیر داستان اصلی نمی‏کند. قصه‌ي او قصه یک آدم معترض است که نتوانسته در حوزه شغلی‏اش به خواسته‏هایش برسد و حالا افسرده و سرخورده شده است. حتی تصمیم به مهاجرت هم یک اتفاق آنی و بی دلیل از جانب اوست. این شخصیت می‏تواند داستان خودش را بسازد و قصه خودش را بگوید. اما این قصه چه رابطه‏ای با پیرنگ اصلی داستان فیلم دارد؟ هيچ، این پیرنگ فرعی تناسبی با پیرنگ اصلی ندارد و به روند آن کمکی نمی‏کند. تنها کاری که او می‏کند این است که در تمام فیلم در خواب است! یا سیگار می‏کشد و به مینو کنایه می‏زند و در ادامه فیلم هم به یکباره با صحبت با دوست وکیل‏اش تصمیم می‏گیرد برای گرفتن اقامت در کشوری خارجی با درخواست مینو برای منتقل کردن جنین موافقت کند. در پایان فیلم نیز شاهد هستیم که حمید نگران به خانه می‏آید به دنبال چیزی می‏گردد که گویا دفترچه بیمه مینو است بعد طوری به آن نگاه می‏کند که این تصور در مخاطب ایجاد می‏شود که دفترچه بیمه تامین اجتماعی باید تحولی در او ایجاد کند! و مخاطب باید این پایان را برای پیرنگ فرعی داستان شخصیت حمید بپذیرد! پیرنگی که نه می‏تواند شاخ و برگی برای قصه اصلی باشد و نه خودش به درستی طرح شده است.
 
اما علاوه بر شخصیت حمید که فیلم‌نامه‌نویس نتوانسته از حضور او به درستی استفاده نماید شخصیت پلیس آگاهی با بازی حمید فرخ‏نژاد نیز بدون لطمه وارد شدن به فیلم قابل حذف است. شاید بتوان یکی از استثنایی‌ترین پلیسهای دنیای سینما را در «بشارت...» جست و جو کرد! در حالی‌که فیلم می‏توانست بدون پرداختن به وجه پلیسی ماجرا توسط مینو به درون قصه برود و در نهایت قصه را به خوبی به پایان برساند اصرار دارد یک پلیس ناتوان و بدون کنش را در قصه نمایش دهد. حمید فرخ نژاد که مسئول پرونده قتل سه نوجوان است تا پایان فیلم تنها شربت معده می‏خورد و پشت میز برای همکاری که تا انتها بدون حرکت و دیالوگ روبرویش نشسته خاطره تعریف می‏کند. گاهی هم آه می‏کشد که خارجی‏ها نسخه Abstinence–پرهیز، خودداری، ریاضت- برای خطرات موجود در فضای مجازی پیچیده‏اند! و ما هنوز اندر خم یک کوچه‏ایم. سکانس‌های مینو و پلیس پر شده از دیالوگ‏های دم دستی و سطحی و عملا کنش‏گری پلیس را به یک انفعال خودخواسته بدل کرده است. تنها جایی که شخصیت پلیس روند داستان را جلو می‏برد صحنه‏ای است که از سرنوشت فردی که به عنوان سرحلقه، دانش‏آموزان را به سمت این فرقه کشیده به مینو خبر می‏دهد که دستگیر و بستری شده است. اطلاعاتی که برای گفتن آن‏ها هیچ نیازی به شخصیت پلیس نبود. اگر فیلم قصد داشته بیشتر به شخصیت مینو در برخورد با این موقعیت بپردازد به راحتی می‏توانست با حذف سکانسهای پلیس فرصت بیشتری را برای نزدیک شدن به مینو در اختیار مخاطب قرار دهد. اما ترجیح داده است چند شخصیت ناقص و پا در هوا را به ما معرفی کند که هیچکدام حس همذات‏پنداری در مخاطب ایجاد نمی-کنند.
 
جز اين دو شخصيت اما شخصیت منفی فیلم نیز به درستی به مخاطب معرفی نمی‏شود و علت کارهای او مشخص نمی‏گردد. در اواسط فیلم نیز با نشان دادن بستری شدن او، فیلم بدمن قصه¬اش را از دست می‏دهد و حذف بدمن فیلم فرصت را برای شناخت شخصیت مینو از ما می‏گیرد. فیلم‏نامه‌نویس فراموش کرده که تقابل خیر و شر است که مي‏تواند شخصیت قهرمان فیلم و ضعف‏ها و قوت‏هایش را روشن نماید. [تصور کنید در قیاسی مع‌الفارق کریستوفر نولان می‏خواست شوالیه تاریکی را بدون حضور ژوکر بسازد!] اما فیلم اصرار دارد به دنبال شعار گل‌درشت «اینجا همه قربانی هستند» برود و سیبل‏اش را به خارج داستان خودش منتقل کند. درحالی که وجود شخصیت منفی می‏توانست شخصیت پلیس و مینو را پویاتر کند.
 
علاوه بر این سه شخصیت که بدترین کاراکترهای فیلم از لحاظ تاثیرگذاری و پرداخت هستند، شخصیت مدیر مدرسه هم بسیار نمایشی از آب درآمده است. مدیر مدرسه قرار است سطحی‌نگری در برخورد با مشکلات را نشان دهد. او مدام دارد برای دودی کردن شیشه‏ها دنبال اسپری می¬گردد. دوربین مداربسته برای کلاسها سفارش می‏دهد یا برای پنجره‏ها حفاظ نصب می‏کند! چطور چنین کاراکتر تک‌بعدی و مضحکی می‏تواند برای مخاطب باورپذیر باشد؟ حتی شمایل هنگامه قاضیانی در لباس یک زن خانه‏دار تکرار کاراکتر پذیرفته شده از سوی مخاطب برای اوست. و برای باورپذیر شدن وجه اجتماعی شخصیت او کار چندانی صورت نگرفته است. او به عنوان مشاوری که قرار است بچه‏ها را راهنمایی کند، خودش تازه پای مکتب فیلم جن¬گیر نشسته! و چند کلیپ مربوط به شیطان‌پرستی را تماشا می-کند. تلاش مینو هم که قرار است با صحبت با بچه‏ها آنها را به راه بیاورد سرشار از توهین به مخاطب است. او مدام به بچه‏ها از نمادهای شیطان پرستی می‏گوید و می‏خواهد حواس‏شان جمع باشد! در جایی هم می‏گوید با آدم‏های افسرده و عصبی دوستی نکنید!
 
به خط داستانی اصلی بازگردیم. ما در فیلم با دانش‏آموزانی همراه هستیم که ناگهان مثل برگریزان پاییزی قربانی می‏شوند. اما آیا ناامیدی که فیلم مدام بر روی آن تاکید می‏کند  دلیل قربانی شدن شش دانش‏آموز است؟ يا عضویت در فرقه‏ای انحرافی دانش‏آموزان را به این روز انداخته است؟ و اين فرقه در فیلم به چه صورتی معرفی میشود؟ چند نماد مثل 666، صلیب شکسته و ستاره پنج پر که پلیس و مینو مدام بر روی آنها تاکید می‏کنند و تصاویر و جملاتی وهن‏آمیز بر روی دیوار اتاق قربانی‏ها و چند کلیپ نامفهوم که قرار است بیننده را به وحشت بیندازند. برای مثال یکی از این کلیپها فردی نامتعادل و نیمه برهنه را نشان می‏دهد که در حال ساختن آدم برفی تک چشم است! یا در صحنه‏ای دیگر گربه‏ای سربریده از درخت آویزان شده است! این همان چیزی است که سبب شده 6 دانش‏آموز قربانی شوند؟!
 
نکته‏ای که دنیای فیلم را غیرواقعی نشان می‏دهد دانش‏آموزان شسته رفته‏ای هستند که سرکلاس نشسته‏اند و حتی نمی‏توان لحظه‏ای آنها را با آنچه فیلم می‏خواهد به مخاطب القا کند مقایسه کرد. این بی‌ربط بودن و تضاد و دوپارگی حتی در صحبتهای بچه‏ها نیز هست. آنها هیچ فرقی با دیگران ندارند. اما کارگردان می‏خواهد که ما باور کنیم این فرشته‏های دوست داشتنی به وقتش هیولاهای آدم‏خوار می‏شوند و می‏توانند روی خودروی معلم‏شان نماد صلیب بکشند یا روی کیفش ستاره پنج پر نقاشی کنند. پس باید نگران‏شان بود! در واقع ما تنها همان شیطنت‏هایی را از بچه‏ها می‏بینیم که از هر دانش‏آموز دیگری نیز انتظار داریم. دست انداختن معلم چطور می‏تواند به خودکشی با روان‌گردان برسد؟ و همینطور دانش‏آموزی که به یکباره خودش را از ساختمان چند طبقه به پایین می‏اندازد چه اتفاقی برایش افتاده که به اینجا رسیده است؟ نقش خانواده چگونه در فیلم تا این حد کمرنگ شده است؟ این یکی دیگر از نقاط ضعف اصلی فیلم است. ما هیچ کدام از اینها را در فیلم نمی‌بینیم اما مدام باید آن را باور کنیم!
 
در اواسط فیلم مینو از یکی از بچه‏ها فیلم «جن‏گیر»(ویلیام فریدکین) را می‏گیرد تا ببیند. مسلما باید برای این کار علتی وجود داشته باشد که کارگردان از فیلمی در ژانر وحشت که تمی مذهبی دارد و ساخته هالیود است نام برده  و بخش‏هایی از آن را هم نمایش داده است. در جریان فیلمسازی هالیوود در دهه هفتاد میلادی و اگر دقیق‏تر نگاه کنیم سال 1969 میلادی اولین بار فرقه شیطان پرستی معرفی می‏شود. انجیل شیطان‌پرستان در این سال رونمایی می‏شود. «بچه‌رزماری»(پولانسکی) در همین سال ساخته می‏شود و در ادامه در دهه هفتاد موج فیلم‏های ژانر وحشت مانند جن‏گیر، طالع نحس و... سبب می‏شود عملا شیطان‏پرستی بر روی پرده‏های سینما تبلیغ شود.
 
 
اما اگر محمدهادي كريمي قصد الگو گرفتن از جن‌گير را داشته تنها با مقايسه‌ي پايان‌بندي اين دو فيلم مي‌توان به ميزان موفقيت وي پي برد. پایان‌بندی فیلم جن‏گیر جایی است که پدر کاراس خودش را از پنجره به بیرون می‏اندازد تا با فداکاری جان دیگران را حفظ کند. در «بشارت...» مینوکه در طول فیلم کاری از پیش نبرده در پایان نیز نمی‏تواند دختری را که برای کمک به او رفته است نجات دهد. او حتی نمی‏تواند نقش پدر کاراس فیلم جن‌گیر را نیز داشته باشد که نهایتا جان دختر را با فداکاری نجات داد. بلکه او طی اتفاقی بی‏معنا دچار حادثه می‏شود! گویی فیلم‏نامه‌نویس برای فرار از برخورد مینو و دانش‏آموز در بالای ساختمان نیمه‏کاره می‏خواسته به هر نحوی که شده مخاطب را از ماجرا دور کند. دقیقا جایی که مخاطب می‏توانست بعد از گذشت 70 دقیقه به یکی از دانش‏آموزان نزدیک شود و بفهمد واقعا چرا او می‏خواهد خودش را قربانی کند.
 
جداي از اين‌ها اما بیایید به دنبال ردپای «امید»ي در فیلم بگردیم که فیلمساز مدام در مصاحبه‏هایش از آن صحبت کرده است. امیدی که در نام فیلم با بشارت از آن یاد شده و در فیلم هم مینو چندین بار از آن نام می‌برد و آرزوی مادر شدن اوست. اما چرا این مادر شدن در قصه چندان وجهی نمی‏یابد؟ علت این است که فیلم‏نامه‌نویس نتوانسته پیرنگ اصلی قصه‏اش را بشناسد و در حالی که مخاطب در پی پیرنگ اصلی و سرانجام آن است موضوعی که برای فیلمساز اهمیت دارد سلامت مینو است! در واقع پیرنگ اصلی داستان با به تصویر کشیدن خودکشی چندین دانش آموز، جامعه‏ای بحران زده را نشان می‏دهد که فرقه‏ای انحرافی آن را به قهقرا برده و در آن هر کس تلاش می‏کند تا جایگاه خودش را از دست ندهد و اهمیتی به سرنوشت قربانیان ماجرا نمی‏دهد. تنها نگرانی مدیر مدرسه برده شدن نام مدرسه‏اش در روزنامه‏ها و یا خدشه دار شدن سابقه دبیرستانش است. پدر یکی از قربانی‏ها که نمی‏خواهد خودکشی دخترش دامنگیر پست و مقام او شود پسرش را با دسته چک به سراغ مینو می‏فرستد. برادر قربانی دیگر نمی‏خواهد حقیقت غافل بودنش از زندگی خواهرش را بپذیرد. حمید شوهر مینو فردی معترض و ناراضی است که در حق او اجحاف شده و از کارش استعفا داده است و قصد مهاجرت از این ویران‏شهر را دارد. مینو که شخصیت اصلی فیلم است نمی¬تواند تا انتهای فیلم هیچ کدام از قربانیان را نجات دهد ونهایتا با سقوط از ساختمان دچار حادثه می‏شود و موفق به نجات آخرین دختر نیز نمی‏شود. پلیس داستان منفعل و بی‏انگیزه است و مدام غبطه الگوهای مطرح شده در کنفرانس‏های خارجی را می‌خورد. بدمن فیلم هم به راحتی در اواسط فیلم تطهیر می‏شود و تنها به شکل یک قربانی دیگر تصویر می‌شود. آیا در نگاه کارگردان این پازل معنای «امید» را برای مخاطب به ارمغان می‏آورد؟
 
در مورد «بشارت...» ما با چند سوال اساسی نیز روبرو هستیم. اولین سوال و مهمترین آنها شاید باید این باشد که انتخاب چنین موضوعی در سینمای ایران آن هم با چنین نظرگاهی چقدر قابل دفاع است؟ آیا چنین ضرورتی بیرون از ذهن فیلمساز و در میان مخاطبانش نیز حس شده است؟ آیا فرق انحرافی همچون شیطان‌پرستی-آنهم به اين شكلش- در جامعه ما اصلا به چنین موجی تبدیل شده است که بخواهیم رسانه‏ای چون سینما را برای آگاهی بخشی در مورد آن استفاده نماییم؟ 
 
و در آخر بايد به اين نكته اشاره كرد كه «بشارت به یک شهروند هزاره سوم» یکی از سه فیلمی است که سال پیش به عنوان محصول موسسه رسانه‏های تصویری در جشنواره فیلم فجر حضور داشت که مدیر این موسسه نیز دبیر آن دوره جشنواره بود! حداقل کاری که می‏توان از مدیران فعلی جشنواره انتظار داشت این است که با فیلم‏هایی که می‌خواهند به جشنواره فیلم فجر راه یابند با نگاه دقیق‏تر و بدون توجه به روابط و مناسبات سازندگانشان برخورد شود و در قدمی پیشگیرانه‏تر در صدور خیل عظیم مجوزهای ساخت برای فیلم-نامه‏هایی که بیشترشان قرار است در آینده‏ای نه چندان دور با پول بیت‏المال ساخته شوند دقت بیشتری صورت گیرد.