تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

برداشتی دوگانه از مفهوم سبک زندگی

تعداد بازدید : 1141
برداشتی دوگانه از مفهوم سبک زندگی

آسیب‌شناسی مفهوم سبک زندگی در گفت‌وگو با محمدهادی محمودی؛

«lifestyle» یک واژه است، نه دو واژه. این نکته در تاریخ جامعه‌شناسی غرب مسئله‌ی مهمی‌است که تا مدتی، «lifestyle» را به صورت دوکلمه‌ای به کار می‌بردند و پس از دوره‌ای، این مفهوم تبدیل به یک کلمه شد. تک‌واژه بودن این مفهوم نشان می‌دهد که دو واژه‌‌ی «life» و «style» در این ترکیب، معانی پیشین خود را ندارند.

واژه‌ها هنگامی‌ که در فرهنگ‌‌های مختلف وارد میشوند، سرنوشت‌هایی بعضاً متفاوت نسبت به زمان شکل‌گیری‌شان پیدا میکنند و بار معنایی خاصی می‌یابند. ورود اصطلاح «سبک زندگی» به فرهنگ و ادبیات دینی جامعه‌ی ما اگر بدون توجه به اصالت واژه و ملزوماتش صورت گیرد، قطعاً به استحاله‌ی مفهوم دینی منجر می‌شود و عواقب جبران‌ناپذیری در فرهنگ پدید خواهد آمد. در این ارتباط، در نشستی تخصصی با محمدهادی محمودی، پژوهشگر حوزه‌ی «سبک زندگی» و دانشجوی دکترای عرفان، به بررسی این امر پرداخته‌ایم. وی معتقد است: «ما در زندگی واقعی هم بسیاری از پدیده‌ها را دائماً ترجمه می‌کنیم یا فکر می‌کنیم که در حال بومی‌کردن و مصادره‌ی آن به مطلوب هستیم. اگر مقاصد ما در حوزه‌ی مفاهیم علوم اجتماعی، بدون توجه به زمینه‌ی نظری و عملی حاکم بر آن باشد، این تنها یک خیال خام و ساده‌انگاری است. ما به کرّات مرتکب چنین ساده‌انگاری‌هایی شده‌ایم و ترجمه lifestyle به سبک زندگی هم یکی از این موارد است» در ادامه‌، بخش اول این گفت‌وگو را خواهیم داشت.

در ابتدا بفرمایید که وارد شدن مفهوم «سبک زندگی» به ایران چه آفاتی داشته و چه سوءتعابیری از آن شده است؟ الزامات نظری و مفهومی‌«lifestyle» چیست و چرا ما نمی‌توانیم از آن مفاهیم استفاده کنیم؟

یکی از معضلات همیشگی ما در حوزه‌ی علوم انسانی، اشتراک لفظی مفاهیم است. ما بسیاری از مفاهیم را در معانی مختلف استفاده می‌کنیم؛ در حالی که هر کدام از آن‌ها، دستگاه مفهومی‌و نظری خاص خود را می‌طلبد. در پاسخ به سؤال شما (با دیدگاه زبان‌شناسانه)، این تذکر را لازم می‌دانم که گویا ما متوجه نشدیم که «lifestyle» یک واژه است، نه دو واژه. این نکته در تاریخ جامعه‌شناسی غرب مسئله‌ی مهمی‌است که تا مدتی، «lifestyle» را به صورت دو کلمه‌ای به کار می‌بردند و پس از دوره‌ای، این مفهوم تبدیل به یک کلمه شد. تک‌واژه بودن این مفهوم نشان می‌دهد که دو واژه‌‌ی «life» و «style» در این ترکیب معانی پیشین خود را ندارند.

این اتفاقی که در غرب افتاده، زمینه‌ای تاریخی داشته که ما آن را در کتاب‌هایی که برای انتشارات امیرکبیر نوشتیم و ان‌شاء‌الله به زودی منتشر می‌شود، برشمردیم و توضیح دادیم که این زمینه به طور مشخص، به دوران جنگ جهانی اول و دوم برمی‌گردد. در این زمینه، مهم‌ترین نکته این است که سرمایه‌داری با بحران‌هایی تاریخی مواجه است. در دوران جنگ جهانی اول، اروپا با بحران سرمایه‌داری مواجه شد که البته آمریکا به کمک او شتافت. در دوران جنگ جهانی دوم نیز این اتفاق تکرار شد و باز آمریکا به مدد اروپا رسید تا او را از بحران سرمایه‌داری خارج کند.

در واقع، قلب تپنده‌ی سرمایه‌داری غربی با پایان جنگ جهانی دوم، از اروپا به آمریکا منتقل شد. نهایتاً خودِ آمریکا هم در دهه‌ی ۱۹۷۰ دچار بحران سرمایه‌داری شد. بسیاری از متفکران معتقدند که برای تحلیل سرمایه‌داری حاکم بر جامعه‌ی غربی، باید قبل از دهه‌ی ۱۹۷۰ و بعد از آن را از هم متمایز کنیم. به عبارت دیگر، باید گسستی تاریخی بین سرمایه‌داری قبل از ۱۹۷۰ و بعد از آن قائل شویم.

مفهوم «lifestyle» به معنای کلمه‌ای واحد (و نه ترکیبی از دو کلمه)، در همین دوره خود را نشان داد. جامعه‌شناسان با کمک اصطلاحات مختلفی از این دوره یاد کرده‌اند. مثلاً بودریار از عبارت «جامعه‌ی مصرفی» و مانوئل کاسلز از «جامعه‌ی اطلاعاتی» یا «جامعه‌ی شبکه‌ای» و گیدنز نیز از «جامعه‌ی اطلاعاتی»، «جامعه‌ی پست‌مدرن» یا «پسامدرن» استفاده می‌کند. این نکته تقریباً به گفتمان مشترکی در میان فیلسوفان اروپایی و آمریکایی تبدیل شده که دوران پس از دهه‌ی ۱۹۷۰ را باید با منطق جدیدی تحلیل کنیم. در این دوره، مفهوم «lifestyle» محوریت پیدا می‌کند.

بررسی روند تاریخی توجه به مفهوم «lifestyle» می‌تواند در فهم آن به ما کمک کند. البته این مسئله نیاز به شواهد تاریخی مفصلی دارد که در این جلسه فرصت طرح آن‌ها را نداریم و به همان کتاب‌های امیرکبیر ارجاع می‌دهم، اما در اینجا ترجیح می‌دهم به بررسی مفاهیم پیرامونی «lifestyle» و زمانه‌ای که این مفهوم در آن تبدیل به کانون توجه و محور سیاست‌گذاری شده، صحبت کنم. در اینجا به این سؤال پاسخ می‌دهیم که این دوره چه دوره‌ای است و این جامعه‌ی مصرفی که «lifestyle» در آن معنا پیدا می‌کند، چه خصوصیاتی دارد؟

تقریرهای متعددی در مورد این جامعه وجود دارد. اگر نگاه تمدنی داشته باشیم، متأخر و متأثر از فیلسوفان پست‌مدرن، جامعه‌ی پست‌مدرن را دوره‌ی بحران فرهنگی و تفکری تمدن غرب می‌دانیم. این متفکران مشخصه‌هایی برای این دوره برمی‌شمرند؛ مثلاً معتقدند که اگر اصول مدرنیته اصولی «subjective» در حوزه‌ی علم و سیاست و فلسفه باشد، این اصول در دوره‌ی پست‌مدرن مورد تشکیک واقع می‌شود. ممکن است این سؤال ایجاد شود که این مسئله چه ارتباطی با مفهوم «lifestyle» دارد؟

با تشکیک در اصول، ابزارهای تحلیل اجتماعی نیز عوض می‌شود. توجه شما را به مقاله‌ای از آقای دکتر اباذری جلب می‌کنم که در آن «سبک‌ زندگی» را مفهومی‌جایگزین «طبقه» معرفی می‌کنند، البته نه به این معنا که در زمانه‌ی «lifestyle» دیگر طبقات اجتماعی وجود ندارند، بلکه به این معنی که منطق تشکیل و تحلیل این طبقات عوض شده است. مثلاً اگر مارکس می‌تواند طبقات اجتماعی را بر اساس ابزار و شیوه‌ی تولید تقسیم می‌کند، در این دوره دیگر چنین امکانی وجود ندارد، بلکه این مصرف است که طبقات اجتماعی را شکل می‌دهد.

طبقه‌بندی‌های اجتماعی سنتی دائماً در حال بازتولید خویش در دل طبقه‌بندی جدید بر اساس مصرف هستند و بر خلاف طبقه‌بندی‌های سنتی که منشأ پیدایش هویت طبقاتی می‌شد، در نظام اجتماعی جدید، تنوع و تطور در مصرف اجازه‌ی تشکیل هیچ هویت ثابت و پایداری را نمی‌دهد. این همان کاری است که «lifestyle» با ما می‌کند.

«Lifestyle» مجموعه‌ای از روابط تولید و مصرف است که در آن، مصرف فزاینده، کانون محوری همه‌ی روابط محسوب می‌شود. در واقع، این مصرف چنان محوریت پیدا می‌کند که از شکل مصرف خارج شده و به نابودی تبدیل می‌شود. به عبارت دیگر، اخلاق و روحیه‌ی جامعه‌ی پست‌مدرن می‌طلبد که ما با انگیزه‌ی نابود کردن به سراغ اشیاء برویم.

ما در زندگی، هر روز از اشیایی استفاده می‌کنیم که با استفاده کردنِ ما نابود می‌شوند. در واقع ما در حال ایجاد تمدن «یک‌بار مصرف» هستیم. روحیه‌ی مصرف با هدف نابود کردن اشیاء بسیار رواج یافته است. البته ابزارهایی وجود دارد که باعث کاهش عذاب وجدان ناشی از نابود کردن طبیعت می‌شود. مثلاً مکانیسم بازیافت، خسارت به طبیعت و تصور جهانِ رو به نابودی را (در ذهن ما) جبران می‌کند.

البته این نابودگری کارکرد اقتصادی دارد، به همین خاطر است که دستگاه‌های اقتصادی و سیاست‌گذار (که بر اساس این شیوه‌ی تولید و زندگی شکل گرفته‌اند) به جای منع، ما را به این کار تشویق می‌کنند. آن‌ها به ما این وعده را می‌دهند که اگر می‌خواهیم اقتصاد پررونقی داشته باشیم و فرزندانمان از شر معضل بیکاری رها شوند، باید در این منطق جدید مشارکت کنیم.

بسیاری از متفکران، این امر را ناشی از بحران تمدن غربی می‌دانند. البته منظور از بحران تمدن غربی این نیست که گسستی بنیادی با دوره‌ی قبلی ایجاد شده، بلکه به معنی این است که دوره‌ی جدیدی ایجاد شده که در آن، مؤلفه‌های نرم قدرت (مانند فرهنگ) تضعیف شده و مؤلفه‌های سخت آن (مانند سیاست و اقتصاد) تقویت می‌شوند. در این دوره، مؤلفه‌های سخت ادعای بی‌نیازی از فرهنگ و تفکرات مبتنی بر آن را می‌کنند.

اگر با دستگاه نظری دیگری صحبت کنیم، باید بگوییم که ما در دوران جامعه‌ی پست‌مدرن، با محوریت تکنولوژی روبه‌رو هستیم. در واقع، سه دوره برای تکنولوژی ترسیم می‌کنند: دوره‌ی اول قرن هیجدهم، دوره‌ی دوم قرن نوزدهم و دوره‌ی سوم نیمه‌ی دوم قرن بیستم. شاخصه‌ی دوره‌ی اول ماشین بخار، دوره‌ی دوم تکنولوژی‌های مبتنی بر الکترونیک و دوره‌ی سوم رایانه‌ است.

عده‌ای مثل کاستلز معتقدند که در این دوره، تکنولوژی برای ما نظام مفهومی‌و زندگی جدیدی را می‌سازد که «lifestyle» در آن معنی پیدا می‌کند. در این نظام جدید، همان طور که بعضی از متفکران اشاره کردند، طبقه‌بندی‌های اجتماعی به هم می‌ریزد و شکل شهرها و نظام کاری ما عوض می‌شود.

مثلاً اگر به جامعه‌ی خودمان دقت کنید، متوجه می‌شوید که روزبه‌روز تعداد کارهای دائمی‌کمتر و کارهای پاره‌وقت بیشتر می‌شود. در حقیقت، ثبات کاری به معنی قدیمی‌از بین رفته و زمان کاری نامتعین شده است. به همین ترتیب، شهرها تبدیل به ابرشهر، جهان‌شهر و شهرهای مجازی می‌شوند و توسعه‌ی اقتصادی و سیاسی چندان مقید به مکان نمی‌ماند.

در دو دوره‌ی قبلی توسعه و تکنولوژی می‌گفتیم که چه کشورهایی و با چه خصوصیاتی امکان پیوستن به مدرنیته را دارند. این امکان‌ها در دوره‌ی سوم تکنولوژی کاملاً دگرگون می‌شود؛ یعنی ممکن است کشوری در دوره‌ی دوم امکان پیوستن به توسعه و تکنولوژی را نداشته باشد، ولی در دوره‌ی سوم این امکان را به دست بیاورد.

در جهانی که کاستلز به تصویر می‌کشد، عالم بر اساس مجموعه‌ی درهم‌پیچیده‌ای از روابط شکل می‌گیرد و مرز بین تولیدکنندگان و مصرف‌کنندگان تکنولوژی از بین می‌رود. در واقع تولیدکنندگان تکنولوژی همان مصرف‌کنندگان هستند. فیلم «social network»، که در مورد پیدایش شبکه‌ی فیسبوک است، نشان می‌دهد که چگونه یک مصرف‌کننده‌ی تکنولوژی با نبوغ خود، تبدیل به یکی از تولیدکنندگان تکنولوژی می‌شود. این مسئله ناشی از آن است که در این دوره، نفسانیت انسان‌ها و وهم حاکم بر آن‌ها، فاصله‌ی کمی‌را از مرحله‌ی وهم و خیال تا مرحله‌ی عینیت طی می‌کند. توضیح آنکه در دوره‌های قبل، آرزوهای ما باید تبدیل به مکانیسم‌های علمی، دستگاه‌های عقلانیتی و نظام‌های اجتماعی و سیاسی می‌شد. ما نیاز به جنگ و مبارزه‌ی طبقاتی داشتیم تا بتوانیم تمدن جدیدی درست کنیم یا آن را در عینیت و واقعیت جامعه به منصه‌ی ظهور برسانیم. در این دوره، فاصله‌ی اوهام و اراده‌ها (تا مرز واقعیت خارجی) بسیار کم می‌شود.

در واقع، جامعه‌ی جدیدی که ما در آن زندگی می‌کنیم، این امکان را فراهم می‌کند که نفسانیت ما بدون هیچ قید و شرطی، خود را در جامعه آشکار کند و همین‌ جاست که «lifestyle» معنی پیدا می‌کند؛ «lifestyle» دایره انتخاب‌های ما را به صورت وهمی‌تا بی‌نهایت گسترده می‌کند و به ما این باور را القا می‌کند که می‌توانیم مطلقاً آزادانه مطابق خیالاتمان زندگی کنیم. مثلاً فرض کنید که تصمیم بگیریم از همین امروز در مکان‌های عمومی‌به شکل سرخ‌پوست‌ها لباس بپوشیم، فرهنگ «lifestyle» هیچ منعی در این باره ندارد، بلکه تشویق هم می‌کند؛ چرا که زمینه‌ی جدیدی برای تولید و مصرف ایجاد شده است که می‌تواند برای مدتی به مد غالب تبدیل شود و بعد هم به عنوان انتخابی در کنار سایر انتخاب‌ها قرار گیرد.

البته در جامعه‌ی ما فعلاً چنین امکانی وجود ندارد، ولی در نیویورک این اتفاق به کرّات می‌افتد همان طور که می‌دانید، امروزه سه شهر به عنوان نماد دوره‌ی جدید مطرح هستند: نیویورک، توکیو و لندن. در این میان، نیویورک از جهات مختلف اهمیت ویژه‌ای دارد. در نیویورک، اگر کسی امروزه بخواهد به شیوه‌ی یک سرخ‌پوست لباس بپوشد و بگوید در وهم خود تصمیم گرفته که سرخ‌پوست باشد، هیچ ممانعتی با او نخواهد شد و این کار را حق طبیعی او می‌دانند. جامعه‌ی شبکه‌ای یا پست‌مدرن برای او چنین امکانی را فراهم می‌کند که هر آنچه در وهم و خیال خود دارد، بی‌هیچ قید و شرطی در عینیت زندگی به منصه‌ی ظهور برساند.

جامعه‌ی جدیدی که ما در آن زندگی می‌کنیم، این امکان را فراهم می‌کند که نفسانیت ما بدون هیچ قید و شرطی، خود را در جامعه آشکار کند. باز هم اینجا «lifestyle» معنی پیدا می‌کند؛ یعنی یکی از کارویژه‌های «lifestyle» این است که بتواند ما را از یکدیگر متمایز کند. به بیان دیگر، شیوه‌ی منحصربه‌فردی است که هر کدام از ما در واقعیت زندگی، آن را دنبال می‌کنیم.

این مسئله ساده‌ای نیست، نباید از کنار آن آسان گذشت، اینکه یک ایرانی می‌تواند آمریکایی بگردد یا هر کس هر طور خواست زندگی کند و سبک ‌زندگی خودش را شخصاً انتخاب کند اتفاق فوق‌العاده‌ای است و نشان‌دهنده‌ی آن است که تمایز‌های فرهنگی و معنایی در جامعه‌ی پست‌مدرن از بین می‌رود، فرهنگ‌ها از معنای اصلی خودشان تهی می‌شوند و تبدیل به مجموعه‌ای از نشانه‌ها و ظواهر می‌شوند که می‌توانند نسبتی با مابه‌ازای سنتی خودشان نداشته باشند. این اتفاق برای ما که به یک هویت سنتی اسلامی‌تعلق داریم کاملاً معنادار و خطرناک است؛ چرا که ممکن است مسلمان زیستن هم به مجموعه‌ای از نشانه‌ها و ظواهر ترجمه شود و ابزار تجارت و تبلیغات قرار گیرد. این اتفاقی است که امروزه در حال رخ دادن است و ما در کشورهای اسلامی‌شاهد آنیم.

در جمع‌بندی فرمایش شما، مفهوم «lifestyle» با پنج حوزه مرتبط است. اول، می‌توان آن را بررسی لفظی کرد. به این ترتیب، باید دقت کنیم که «life» و «style» را نمی‌توانیم از هم جدا کنیم. دوم، مفهوم اقتصادی است؛ یعنی سبک زندگی به نوع جدیدی از روابط تولید و مصرف اشاره می‌کند. سوم، مفهوم اجتماعی. چهارم، مفهوم اخلاقی و میل به تخریب به عنوان یک باور اخلاقی در انسان پست‌مدرن. پنجم، بحث فرهنگی و تأثیرات تکنولوژی در جامعه. سؤال اینجاست که آیا ما می‌توانیم از این مفهوم، جدا از بستر فرهنگی و اجتماعی آن، استفاده کنیم؟ یا اینکه وقتی می‌خواهیم از این مفهوم استفاده کنیم، باید از بستر فرهنگی و اجتماعی آن آگاه باشیم؛ زیرا در غیر این صورت، نمی‌توانیم آن را مصادره به مطلوب کنیم.

در این زمینه، ما با هم هم‌عقیده و هم‌نظریم؛ ولی دقت کنید که ما در زندگی واقعی هم بسیاری از پدیده‌ها را دائماً ترجمه می‌کنیم یا فکر می‌کنیم که در حال بومی‌کردن و مصادره‌ی آن به مطلوب هستیم. اگر مقاصد ما در حوزه‌ی مفاهیم علوم اجتماعی، بدون توجه به زمینه‌ی نظری و عملی حاکم بر آن باشد، این تنها یک خیال خام و ساده‌انگاری است. ما به کرّات مرتکب چنین ساده‌انگاری‌هایی شده‌ایم و ترجمه‌ی «lifestyle» به سبک زندگی هم یکی از این موارد است.

مثلاً وقتی که واژه‌ی «nation» را «ملت» ترجمه کردیم، شاید اصلاً متوجه نبودیم که با این کار، مفهوم ملت را در فرهنگ خودمان تغییر خواهیم داد. این واژه در قرآن کریم وجود دارد. در آیه‌ای خداوند به مسلمانان می‌فرماید که از آیین ابراهیم تبعیت کنید: «مله أبیکم إبراهیم» کلمه‌ی ملت در دستگاه نظری دینی به معنی دین، راه و روش است. ممکن است تعبیرات دقیق‌تری هم داشته باشد، ولی مشخصاً به معنای امروزیِ ملت نیست. ما آن را معادل «مردم» قرار دادیم که در جامعه‌ی غربی با بعضی از نهادهای سیاسی و اقتصادی و با به هم خوردن طبقات سنتی جامعه در انقلاب فرانسه پیوند دارد. ما متوجه این اختلاف‌های مفهومی‌نبودیم. شاید هم فکر می‌کردیم که با این کار، مصادره به مطلوب می‌کنیم؛ یعنی اگر «nation» را «ملت» ترجمه کنیم، بار مفهومی‌اش را از دست خواهد داد؛ اما این ‌طور نیست و واژه‌ی «nation» صرفاً در کتاب‌ها نبوده که ما با قرار دادن معادل برای آن، تئوری‌پردازی جدیدی کنیم، سپس مفهوم خود را از دست بدهد و به مفهوم جدیدی تبدیل شود. این کلمه تابلویی است از مجموعه‌ای از روابط واقعی در جامعه‌ی غربی. ما با آن روابط درگیر شدیم و متعاقباً واقعیت زندگی ما تغییر کرد. وقتی که من تذکر می‌دهم که متوجه این اشتراک الفاظ باشیم، به این معنی نیست که صرفاً تقوای زبانی داشته باشیم؛ بلکه به این معنی است که در سیاست‌گذاری‌های فرهنگی، نظریه‌پردازی‌های اجتماعی، مباحث اعتقادی و معرفتی هم متوجه اختلاف این عوالم باشیم.

باید در نظر داشته باشیم که غرب یک عالم است که نظام فرهنگی، اقتصادی و سیاسی مشخصی دارد و در آن عالم است که «lifestyle» شکل گرفته است. ما باید بدانیم که وقتی با جهان جدید تعامل می‌کنیم، حتی اگر واژه‌ی «lifestyle» را هم ‌به کار نبریم (یا معادلی کاملاً بومی‌مانند «سیره» برای آن انتخاب کنیم)، باز هم به این معنی نیست که آن مفهوم را مصادره به مطلوب کرده‌ایم. باید ببینیم «lifestyle» در واقعیت چیست و چه مکانیسمی‌برای تغییر و تحول در صورت و باطن زندگی ما دارد.

بنده وقتی به آن عالمی‌که پشت اصطلاح «lifestyle» هست توجه می‌کنم، نتیجه می‌گیرم که این عالم نمی‌تواند هیچ نسبتی با باطن دین داشته باشد. دوره‌ی پست‌مدرن فریبنده‌ است و به نظر می‌رسد که همه چیز می‌تواند به نحوی در آن حضور داشته باشد. همان طور که عرض کردم، امکانات گسترده‌ای را مطرح می‌کند، تا حدی که احساس می‌کنیم همه‌ی ادیان می‌توانند در آن حضور داشته باشند؛ همان طور که الآن جامعه‌ی آمریکا سرخ‌پوستی نیست، ولی اگر یک شهروند آمریکایی هوس کند که بر اساس آداب سرخ‌پوستی زندگی کند، منطق اجتماعی آمریکا این اجازه را به او می‌دهد.

یکی از اتفاقاًتی که در نظام «lifestyle» می‌افتد این است که پوشاک متنوع و مناسب با فرهنگ‌های مختلف تولید می‌شود. ممکن است ما نیز هوس تولید لباس اسلامی‌‌کنیم تا با ایجاد مدهای اسلامی، جوان‌ها را به استفاده از این پوشش‌ها ترغیب کنیم. انواع روسری‌ها، چادرها، مانتوها و لباس‌های پوشیده را خلاقانه تولید کنیم تا زندگی دینی برای همه‌ی کسانی که در این جامعه زندگی می‌کنند، فراهم باشد. ولی این فقط ظاهری فریبنده است و منطق فرهنگی که بر چنین تنوع و کثرتی حاکم است، به هیچ وجه با منطق زندگی دینی سازگار نیست.

پس شما معتقدید که «lifestyle» با پیشینه‌ی فرهنگی و تزهایی که در پشت سر خود دارد، قابلیت بومی‌سازی ندارد؟

البته نه به خاطر تزها، بلکه به خاطر آن واقعیت اجتماعی که با خود دارد، قابلیت بومی‌سازی ندارد. دست‌‌کم اگر امکان مراوده بین ما و جامعه‌ی مبتنی بر «lifestyle» باشد، به این راحتی امکان‌پذیر نیست. البته ممکن است کسی ادعا کند که اصولاً اختیار ما در این مراوده‌ی واقعی چندان نقشی ندارد؛ یعنی فرقی نمی‌کند که ما تصمیم به بومی‌سازی گرفته باشیم یا نه و به عمق روابط اجتماعی واقف باشیم یا نه، ما عملاً در کارکردهای عالم غربی هضم شده‌ایم و می‌شویم. این هم حرف قابل تأملی است، اما به هر حال این ‌طور نیست که بگوییم «lifestyle» همان سیره است و سپس همه‌ی ادبیات جامعه‌ی دینی درباره‌ی سیره را بازخوانی و دسته‌بندی کنیم و ذیل «lifestyle» ارائه دهیم و دلخوش باشیم که آن را بومی‌کرده‌ایم.

تنها کارکرد این عمل این است که مواریث ما را مصرف کرده و ماهیت و باطن آن‌ها را از بین می‌برد. با این کار، در واقع فرهنگ تبدیل به یک شی‌ء مصرفی می‌شود (همان طور که در جامعه‌ی پست‌مدرن، فرهنگ تبدیل به یک شیء مصرفی می‌شود). متفکران مکتب فرانکفورت نیز بارها موضوع «صنایع فرهنگی یا صنعت فرهنگ» را مطرح کرده‌اند که نشان می‌دهد هنر و فرهنگ از خاستگاه سنتی خود خارج شده و وارد حوزه‌ی تکنولوژی و تبلیغات شده است.

در جامعه‌ی ما نیز همین اتفاق می‌افتد و متعاقب تبدیل فرهنگ به صنعت، فرهنگ نیز مصرف می‌شود و چیزی برای ما باقی نمی‌ماند. شبیه این است که سرمایه‌ای را برای سرمایه‌گذاری در اختیار ما گذاشته‌اند. با این سرمایه‌گذاری می‌توانیم عالم جدیدی بسازیم، اما تمام آن را در یک فروشگاه مصرف کرده‌ایم و چیزی باقی نمانده است. در حالی که اگر سرمایه‌گذاری می‌کردیم و صبورانه‌تر با این سنت و میراث برخورد می‌کردیم، می‌توانستیم در آینده‌ای نزدیک (یا حتی دور) به عالم جدیدی برسیم که این مواریث در آن عالم معنای واقعی داشته باشند.