تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

بنیاد روایت فتح مزدش را از ‌شبه‌روشنفکران گرفت

تعداد بازدید : 1130
بنیاد روایت فتح مزدش را از دست ‌شبه‌روشنفکران گرفت

به جز استثنائاتی همچون «چ» حاتمی‌کیا و«شیار 143» نرگس آبیار و «خط ویژه» مصطفی کیایی، هنوز هم می‌توان جریان غالب فیلم‌های امسال را با این سه واژه توصیف کرد: افسرده، کند و ضد مخاطب. همچنان فیلمسازی برای مخاطب و نه جشنواره‌ها و سفارت‌ها و منتقدان، حلقه‌ی مفقوده‌ی امسال سینمای ایران است و افسردگی در ریتم فیلم‌ها رسوخ کرده است. فیلمنامه‌نویسان بیش از دیالوگ، سکوت نوشته‌اند و سیگار کشیدن و کتک زدن. کارگردانان فیلم نساخته‌اند، خود را خالی کرده‌اند.... بگذریم. مقدمه‌ها تکراری است.

«مهمان داریم» (محمد مهدی عسگرپور): مهمانی که جایش در جشنواره خالی بود
 
آخرین فیلم «عسگرپور» بعد از دوره‌ی مدیریت پرحاشیه‌اش بر خانه‌ی سینما، فیلمی است از دسته‌ی فیلم‌های این چند ساله‌ی حوزه هنری با تهیه‌کنندگی «منوچهر محمدی» و سر و شکلی بهتر و البته مضمونی شریف‌تر. کندی و لاغری فیلنامه‌ی تمام آن فیلم‌ها را دارد، موتیف‌های ثابت کارهای منوچهر محمدی مانند انزوای خانواده‌ی شهدا در جامعه هم در آن دیده می‌شود، اما از حیث مضمونی، فیلم خاص‌تری است. این خاص بودن، البته بیشتر به جهت حدس و گمان‌هایی است که پیرامون هویت «مهمان» این فیلم وجود دارد. مهمانی که آمدنش باعث تحول می‌شود. مهمانی که عده‌ای به استقبالش می‌آیند. مهمانی که انتظار آمدنش شیرین است...
 
 
«مهمان داریم» روایت داستان مادر و پدر شهیدی سالخورده‌ و فرزند جانبازشان است که به آنها خبر می‌دهند در آستانه‌ی نیمه‌ی شعبان، مهمان خاصی قصد عیادت آنها را دارد. آن هم در شرایطی که وضعیت این خانواده‌ی شهید چندان مساعد میزبانی از یک مهمان ویژه نیست...
 
اینکه بر سر هویت مهمان این فیلم بحث درگرفته، در مورد رویا یا واقعیت بودن سکانس پایانی آن صحبت‌های زیادی شده است و از همین الان مخالفان و موافقان خود را پیدا کرده است، یعنی «مهمان داریم» فیلم مهمی است. گرچه این همه ابهام در مورد تلفیق رویا و واقعیت در فیلم، خود حاکی از ضعف فیلم است که نتوانسته میان سکانس‌های ماورایی و بخش‌های رئال مرزبندی دقیقی انجام دهد.
 
«مهمان داریم» حکایت مهمانی است که با آمدنش حال این خانواده‌ی شهید را خوب می‌کند. و این یعنی سینمای امید. در میان فیلم‌های ناامید و افسرده‌ی امسال، همین که «عسگرپور» هنوز به آمدن مهمانی که می‌تواند امید را به این خانه بیاورد، اعتقاد دارد، خود غنیمت است. نمای پایانی فیلم هم برای کسانی که به سانسور اعتقادات خانواده‌ی شهدا روی پرده به نفع آرمان‌های روشنفکرانه عادت کرده‌اند، یک غافلگیری دارد. یک غافلگیری برای کسانی که این سینما، آنها را حداقلی کرده است. و چقدر تلخ است که دیدن یک قاب عکس روی دیوار خانواده‌ی شهدا، گاهی ما را این همه خوشحال می‌کند... کاش گذر این مهمان به فیلم‌های دیگر جشنواره هم می‌افتاد...
 
فردا (مهدی پاکدل، ایمان افشاریان): مخاطبین محترم! سینما با شما معنا می‌یابد...
 
عاقبت سینمایی که فیلم ساختن برای مردم در آن، کسر شأن فیلمسازان باشد، می‌شود یک فیلم اولی مثل «فردا»، مثل «با دیگران»، مثل «انارهای نارس»، مثل ... وقتی در دانشگاه‌ها در گوش دانشجوها فقط از سینمای هنری رنگ پریده‌ی ضد مخاطب اروپا مصداق بیاورند و هالیوود را بازاری معرفی کنند، جوان‌ترها هم فکر می‌کنند باید فیلمی مثل «فردا» بسازند که تحمل ریتم زجرآور و سکانس‌های تیره و تاریک و حرف‌های مثلاً فلسفی آن در مورد مرگ، حتی برای اهالی رسانه در برج میلاد هم سخت است.
 
 
شنیدن این جمله‌ی معروف در تیزرهای قبل از اکران جشنواره‌ی فجر و خواندن آن روی پوسترها، حالا بعد از دیدن فیلم‏هایی مثل «فردا» به یک طنز تلخ می‌ماند: مخاطبین محترم! سینما با شما معنا می‌یابد...
 
50 قدم آخر (کیومرث پوراحمد)؛ سازمان بسیج مزدش را از دست ‌شبه‌روشنفکران گرفت
 
وقتی بنیاد روایت، میلیاردها را در طبق اخلاص می‌گذارد تا کیومرث پوراحمد نگاه روشنفکرانه‌ی خودش را به دفاع مقدس به تصویر بکشد، وقتی بنیاد روایت هم برای روشنفکران فیلم می‌سازد، وقتی قرار است سوت و کف آنها را به بهای دلخوری بقیه و هدر رفتن بودجه‌ها به جان بخریم، می‌شود حکایت  نمایش «50 قدم اخر» در برج میلاد که همان شبه‌روشنفکران وطنی تمسخرش کردند و به آن خندیدند.
 
 
«50 قدم آخر» به جز سی دقیقه‌ی نخستش که رنگ و بوی دفاع مقدس را دارد و در اکران برج میلاد، این بخش از فیلم اتفاقا با استقبال مخاطب هم روبرو شد، روایتی است جعلی از رزمندگان وطنی که وقتی کلافه می‌شوند، می‌رقصند، از قماش دیگر رزمنده‌ها (بخوانید حکومتی) نیستند، وقتی به دشمن تیراندازی می‌کنند، پشیمان می‌شوند و عذاب وجدان ‌می‌گیرند، در سخت‌ترین شرایط هم یاد خدا نمی‌افتند و .... و البته این تصویر بامزه‌ی جعلی به همت سازمان بسیج مستضعفین تبدیل به فیلم سینمایی شده است تا شاید شبه‌روشنفکران وطنی هم با این تصویر بامزه از رزمندگان احساس همذات‌پنداری کنند. اما جالب است که همین‌ها که با سی دقیقه‌ی نخست فیلم ارتباط برقرار کرده بودند، به محض تراوش رشحات روشنفکری و ضد جنگ فیلم، به آن خندیدند و مزد بنیاد را به خوبی دادند.
 
البته راجع به عملکرد انجمن سینمای دفاع مقدس و بنیاد روایت فتح، بحث فراوان است که بعد از جشنواره به سراغ آن خواهیم رفت. فقط به خاطر خدا! کاش می‏شد که آقایان با پول بیت‌المال، با پول حکومت، با پول مردم، ژست «ما روشنفکریم» نگیرند.
 
همه چیز برای فروش (امیر ثقفی)؛ همه چیز برای وحوش
 
حکایت سکوت، سیگار، کتک‌کاری و البته عرق‌گیر. ماجرای کارگردانی که حاضر است برای قدم زدن روی فرش قرمز جشنواره‌های خارجی، وحوش را به اسم مردم ایران تئوریزه کند و روی پرده به جان هم بیندازد. آن هم با یک بهانه‌ی سرتاپا غلط.
 
«همه چیز برای فروش» حکایت موجود دوپایی است که برادر سربازش در ورزشگاه با نارنجک تماشاگران مجروح می‌شود و از همین رو، برای عمل جراحی او باید مبلغ زیادی تهیه شود. از اینجا به بعد، این موجود انسان‌نما در هیبت یک شرخر، به جان عده‌ای بدبخت‌تر از خودش می‌افتد و آن‌ها را به قصد کشت می‌زند تا شاید پول این عمل جراحی را فراهم کند. غافل از اینکه این کارگردان اجتماعی‌ساز که طبق معمول قرار است درد مردم را بگوید و آینه‌ای از اجتماع جلوی روی مخاطب بگشاید و خلاصه با این بلوف‌های از فرط تکرار بوی ناگرفته جشنواره‌های خارجی را سرکیسه کند، حتی تحقیق نکرده است که یک سرباز در تمام دوران خدمت سربازی‌اش، از بیمه‌ی نیروهای مسلح برخوردار است و هزینه‌ی درمان او را بیمه تقبل می‌کند!
 
علاوه بر این، داستان فیلم لاغر است و صحنه‌های وحشیانه‌ی کتک‌کاری هم کمکی به ریتم آن نکرده است. سکانس‌های سیگار کشیدن هم البته در نقش یک ناجی به کمک ثقفی آمده تا خلأ داستانی فیلمش را با آن پر کند. به این ترتیب، هر چند دقیقه یک بار صابر ابر با خشونتی عجیب به جان ملت می‌افتد و بعد در سکانس‌هایی طولانی مدام سیگار می‌کشد. و بعد دوباره دعوا و سیگار. جالب آنکه همه کاراکترها هم عرق‌گیر به تن دارند!
 
آقای ثقفی! فیلمت را بساز! کتکت را بزن! اصلاً اعصاب مخاطب کیسه بوکس شما و پدر محترمت! ولی وجداناً قبل از ساخت فیلم اجتماعی، کمی تحقیق کن برادر! همین.
 
چند متر مکعب عشق (جمشید محمودی)؛ یک کارگردان مستعد در یک مسیر اشتباه
 
از حیث کارگردانی، «چند متر مکعب عشق» قطعاً بهترین فیلم اول امسال جشنواره تا اینجای کار بوده است. فیلمی که نوید ظهور یک استعداد جدید در سینمای ایران را می‌دهد. اما چه کنیم که این استعداد جدید، همچنان به مخاطب بی‌توجه است و فیلمی جشنواره‌پسند ساخته است؟ از آن دسته فیلم‏هایی که تمام داستان آن در یک لوکیشن فلاکت‏زده می‏گذرد، پایان تلخی دارد، به درد گزارش‏های احمد شهید می‏خورد و برای تحکیم رابطه‏ی دو ملت ایران و افغانستان، فیلم مفیدی نیست...
 
 
«چند متر مکعب عشق» فیلم جشنواره‌ای خوبی است. مخاطب حرفه‌ای سینما هم قطعاً از این فیلم لذت خواهد برد و با آن به فکر فرو خواهد رفت. اما مخاطب عام، خیلی زود آن را پس می‌زند. «جمشید محمودی» در گام اول، نشان می‌دهد منتقدان و جشنواره‌ها، برایش مهم‌تر از مردم هستند و این خود منشأ بسیاری از مشکلات امروز سینمای ایران است. کاش این استعداد نوظهور، مسیرش را عوض کند.