تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

«تو که اینهمه ماهی داری»

تعداد بازدید : 951
 «تو که اینهمه ماهی داری»

پسربچه یکبار دیگر کیسه نایلونی را آورد بالا و روبروی مرد که روی چهارپایه نشسته بود نگه داشت و گفت: «خب خودت ببین دیگه، مرده. من که نکشتمش، همین تو بوده مرده.»

مرد بی‌تفاوت به پسربچه کیسه نایلونی دیگری را برداشت و فرو کرد درون لگن قرمز رنگ و بیرون آورد. با دست دیگر دسته توری را گرفت و سر آن را را داخل لگن چرخاند. دختربچه‌ای که آن طرف‌تر ایستاده بود با شوق انگشتش را به سمت لگن اشاره رفت و گفت: «همون رو بده آقا، همون سیاه خال خالیه!»

مرد چند بار دیگر توری را چرخاند و ماهی سیاه خال‌دار را غافلگیر کرد و انداختش کنار دو ماهی قرمز دیگر. پسربچه با آستین اشکهای صورتش را پاک کرد و به دختربچه که با شعف به ماهی‌های درون کیسه‌اش نگاه می‌کرد، زل زد. دختربچه و مادرش که رفتند، پسربچه دوباره گفت: «آقا بخدا من کاریش نکردم. تا برسم دم خونه‌مون دیدم مرده. تو رو خدا خودت بگیر نگاه کن ببین من کاریش کردم یا نه؟»

-           چقدر سمجی پسر! به من چه که مرده، من صحیح و سالم بهت تحویل دادم. مگه نه؟

-           آره، اما خب حتماً مریض بوده دیگه. تا ببرمش خونه‌مون مرده. مرگ که خبر نمیکنه!

-           به من ربطی نداره، بندازش دور یکی دیگه بخر.

مشتری دیگری آمد و مرد سرگرم راه انداختن او شد. پسربچه دوباره شروع کرد به هق هق کردن. پنج شش ساله می‌زد. شلوار گرمکن آب رنگی تنش بود که سه خط سفید، موازی هم از کمر تا پاچه کشیده شده بودند. تی‌شرت قرمز رنگی هم پوشیده بود که پشتش شماره 9 چسبیده بود و البته جابجا ور آمده بود.

-           آقا تو رو خدا پسش بگیر دیگه. الان سال تحویل میشه.

مرد سرچرخاند و به پسربچه چشم دوخت. عصبانیت با درماندگی قاطی شده بود و از چشمهایش بیرون می‌ریخت. پسربچه یکی دو قدم عقب رفت و دوباره با پشت دست اشکهایش را پاک کرد.

-           بخدا خودش مرد. من هیچ کاریش نکردم. تو که اینهمه ماهی داری چی میشه یکی دیگه بدی؟

مرد به یکباره خم شد و دست انداخت و دمپایی‌اش را برداشت و آماده پرت کردن شد. پسربچه تیز جهید و قبل از اینکه دمپایی به او بخورد خودش را پشت صندوق پست مخفی کرد. بعد که دید مرد دارد می‌دود سمتش پاگذاشت به فرار و آنطرف خیابان ایستاد. مرد همینطور که دمپایی را از جوی آب درآورده بود و داشت آبش را می‌تکاند گفت: «یه بار دیگه بیای اینور من می‌دونم و تو، پسره عوضی! ماهی رو کشته حالا میگه بیا عوضش کن!»

پسربچه چند دقیقه همانجا ماند و ماهی فروش و مشتری‌هایش را دید زد. بعد ناامید راه افتاد سمت خانه.

***

قاشق درون کاسه می‌چرخید و ماهی قرمز بی‌اراده دور می‌خورد. پسربچه و دختری کوچکتر از او کنار کاسه نشسته بودند و می‌خندیدند. پسربچه از ترس این که خواهرش بو ببرد ماهی مرده است، حتی لحظه‌ای دست از چرخاندن قاشق بر نمی‌داشت. زنی جوان اما با صدایی خش دار از چند متر آنطرف‌تر سرفه‌ای کرد و گفت: «معصومه جان، یه لیوان آب میدی من قرصام رو بخورم؟»

دختر که بلند شد و رفت سمت آشپزخانه، پسربچه قاشق را رها کرد درون کاسه و مچ دستش را چرخاند تا کمی دردش آرام شود.