تست شماره یک برای پیام ویژه تست شماره دو برای پیام ویژه این یک پیام سوم ویزه است برای ارسال این یکی از پیام چهارم های ویژه است 0
ارکان نهاد
برنامه ها
جشنواره ها
کارگاه ها
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
مسابقات
مسابفات
اسامی برندگان
حلقه های معرفت
آشنایی با حلقه های معرفت
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
کرسی های آزاد اندیشی
آشنایی با کرسی های آزاد اندیشی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
نهضت تفسیر
آشنایی با نهضت تفسیر
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
احکام دانشجویی
مفاهیم و اصطلاحات احكام
پایگاه اطلاع رسانی مراجع معظم تقلید
احکام شرعی
دانش افزایی سیاسی
آشنایی با دانش افزایی سیاسی
برنامه های آتی
برنامه های اجرا شده
سیاسی
مباحث روز
ولایت فقیه
انقلاب اسلامی
جریان شناسی سیاسی
بیداری اسلامی
جنگ نرم
اصطلاحات سیاسی
فرهنگی
فرق و ادیان
قرآن و احادیث
اهل بیت
مهدویت
امام خمینی
مقام معظم رهبری
سایر شخصیت ها
اجتماعی و هنری
ورزشی
نشریات
سبک زندگی
اخلاق دانشجویی
توصیه های تربیتی
فضائل اخلاقی
رذائل اخلاقی
تالار گفتگو
کرسی مجازی
هم اندیشی مجازی (ویژه اساتید)
گالری تصاویر
فیلم و کلیپ
اینفوگرافی
گالری صوتی
کاریکاتور
دانلودها

عروسکی به طرح لبخند

تعداد بازدید : 1911
عروسکی به طرح لبخند

لباس یکی شان قرمز گوجه ای خوش رنگ بود و آن چنان لبخند می زد که گویی به دنیا می خندد. آن یکی هم نارنجی خوش رنگی پوشیده بود و از پشت ویترین دل هر رهگذری را می ربود. جزوه هایم را میان کلاسور از این دست به آن دست جا به جا کردم تا اسکناسی از ته کیفم بیابم. می خواستم یکی از عروسک ها را برای مهمانی بخرم و به خوابگاه ببرم. این روزها به راه های پول در آوردن خیلی فکر می کردم، مثلا می توانستم مقدمه پایان نامه بچه ها را بنویسم و یا مطالبشان را ویرایش کنم. این کار را خوب بلد بودم، می توانستم بابت دوخت ودوز لباس بچه ها و ترمیم لباس هایشان هم پول بگیرم؛ اما هیچ کدام از این راه ها آنقدر پول ساز نبود که بتوانم کتاب های قطور فلسفه را برای این ترمم خریداری کنم.

باید به فکر راه های بهتر و میانبری می بودم که سریع تر نتیجه می داد. از کنار باجه روزنامه فروشی که گذشتم یک رقم بزرگ صفحه اول چاپ شده بود؛ صد میلیارد تومان اختلاس! صد میلیارد تومان شاید می توانست من را به فیلسوف قرن تبدیل کند و بنشاند جای ژان ژاک روسو، آنوقت به جای تفکرات تنهایی، می توانستم قهرمان کتاب قطوری به اسم تفکرات دانشجوی میلیاردر قرن بشوم. پایم به جوی آب روبرویی گرفت و فکرهایم مثل قایقی درمیانه آب های تیره شروع به غرق شدن کرد. عروسک لباس قرمزم با جریان آب میانه جوی، آرام به آسمان بالای سرش نگاه می کرد و می رفت. سریع دست هایش را گرفتم و بیرون کشیدم. نقطه به نقطه گل های قهوه ای کثیفی بر لباس سرخ رنگش نشسته بود. با عصبانیت گفتم: «اَه...به خشکی شانس!»

می خواستم با خودم به خوابگاه ببرمش تا الگویی برای حرکت جدید پول سازی ام شود. این عروسک ها به تازگی مُد شده بودند، از جنس جوراب های زنانه که درونش را با الیاف پر می کردند، ساخته می شدند. دست به جیب هایم بردم تا ببینم اسکناس دیگری هست تا یک نمونه دیگری بخرم، اما جیبم همیشه پر از خالی بود! یک لحظه تصویر همکلاسی هایم از جلوی چشم هایم گذشت. آن ها همیشه می گفتند: «درس خواندن به چه دردی می خورد؟! آدم خوشگلی و پول داشته باشد به همه جا می رسد»

ورقه هایم را لای کلاسورم چپاندم، یک دست عروسک را با دوبند انگشتم گرفتم و درحالی که بین زمین و آسمان با فاصله از من بود وآب های تیره از آن چکه می کرد، تا شیرآب دکه گل فروشی کشاندمش. مرد گل فروش که با شلنگ جلوی مغازه اش را می شست آب را با فشار روی صورت عروسک گرفت. گِل ها شسته شدند ورفتند. یک لحظه احساس کردم این عروسک چقدر شبیه من است! آب های راکد کثیف، همه اندیشه ام را گل آلود کرده بودند. می خواستم درس را رها کنم و دور از خانواده در تهران دنبال کاری بگردم. می توانستم مثل خیلی از بچه های خوابگاه، زیباییم را به دست باد بسپارم. موهای قهوه ای خوشرنگم را از زیر روسری بیرون بریزم، رژلب صورتی خوشرنگی بر لب هایم بزنم وخلاصه با زیبایی که به دست باد می سپارم در پایتخت از داستان های رمانتیکی که بازی می کنم، پول خوبی به جیب بزنم. هم اتاقی ام یکی از این بازیگران داستان های رمانتیک شده بود. ولنتاین که می شد، دسته گل وخرس برایش می فرستادند، اما من حتی آن وقت ها که کوچکتر بودم باید سه سال پشت سر هم شاگرد اول می شدم تا می توانستم عروسک زیبای پشت ویترین را داشته باشم، حالا که دیگر هیچکس سراغی ازمن نمی گیرد؛ حتی در کارهای جمعی خوابگاه چون کمتر می توانستم سهمی بگذارم، بچه ها دیگر سراغم نمی آمدند و برای مهمانی ها و تولدشان من را به اتاق خود مهمان نمی کردند.

عروسک جورابی با آب شلنگ کاملا شسته شد وگِل هایش پاک شده بود. من همیشه دنبال پرش قطرات آب، شستن گُل ها و داشتن عروسک های معصوم لبخند به لب بودم. قبلا خیال می کردم هم اتاقی هایم چقدر شادند. ولنتاین ها کسی به یادشان است. پدرشان هرچه قدر که بخواهند پول برایشان می فرستند وآن ها همواره می توانند بازیگر داستان های رمانتیک خوش رنگ ولعابی باشند؛ تا اینکه دیشب مرجان را دیدم. درشب تولدش سرش را آرام زیر بالش برده بود ومی گریست. او زیباترین و پولدارترین دختر خوابگاه است. این عروسک را می خواستم به اوبدهم که خوشحالش کنم یا اصلا خودم نمونه هایش را بسازم و بین بچه های خوابگاه بفروشم. مردم در هرسنی که باشند، لبخند های نداشته شان را در صورت  عروسک ها جستجو می کنند. مرجان به تازگی از یک رابطه رمانتیک بیرون کشیده بود که شاید از ابتدا هم چندان رمانتیک نبود. حالا لبخند عروسکم بهتر دیده می شد.کمی فشارش دادم و چلاندمش. آخرین قطرات آب های تیره نیز از جسمش بیرون رفت. کمی جلوتر، از بساط پیرزن جوراب فروش، دوجین جوراب های زنانه خریدم تا امشب دوازده تا عروسک به شکل رویاهای خوشم بسازم و بین بچه های خوابگاه قسمت کنم. کسی چه می داند، شاید این عروسک ها مرا به عشق های واقعی یا جیب های پر پول برساند...

گالیا توانگر